e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? سال نو ...

سلام
فردا، آفتاب که بزنه یکی به رقم های سنم اضافه می شه.عحب سالی بود .
خدا کنه اشتباه نکرده باشم.
***************************************************************
سخت است نخودی بودن پیش {...}ها .... ای کاش هیچ کس نمیرد، کسی مریض نشود،سایه ها کم نشوند،ای کاش دردی که بر دل مادر است برطرف شود.
می خواهم حافظ بخوانم و گریه کنم وبه چیزهایی که به خرخره ام فشار می آورد فکر کنم .
تا کی می توانم به روی خودم نیاورم و بخندم ...
برایم بهانه ای بیاور ، امیدی بده، در انتظاری بگذار که تاب بیاورم ، از ناشکری می ترسم و ناله نمی کنم ... امیدی بده...، رازی را با من در میان بگذار که به امید امانت داری رازت زنده بمانم...سردی لبه ی چاقواذیتم می کند... شعری بخوان که زمزمه ی چند سالم شود...حرفی بزن ، نگاهی بینداز که تصویر زمینه ی ذهنم شود...زیتونی شو که در ذهن دارم... چیزی بگو ... احوالی بپرس... بی انصاف چرا حرف نمی زنی...
لااقل فحشم بده...


 

پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱ :: ٩:۳۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? آيينه...

دلم می خواهد روی دیوار اتاقم تنها یک آیینه آویزان باشد ...
ودرون آیینه فقط تصویر تو...

سلام.


 
سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱ :: ٧:٠۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

   

 

 

    ? چشم هاي رويايي ...


لاكردار چشم نبود كه , دريا بود . درست مثل خود دريا آبي , آبي .... به خاطر اين چشم ها با همه درافتاد, روبه روي پدرش ايستاد و گفت : - مي خوامش- حتي به عاق شدن و نفرين پدر,‌ مادر هم توجه نكرد.
از همه چيز گذشت تا به چشم هاي آبي و دريايي رسيد...
چشم ها تا دو سه روز همان هايي بود كه به دلش آويزان كرده بود. اما يكدفعه چشم ها شدن عين بيابون...
بدبخت تازه فهميد اين لنزهاي خارجي چه كلاهي سر آدم مي گذارند.


 

دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱ :: ۱:٠٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? چه جوری...؟

چه جوري بگم كه برات نگرانم ... چه جوري بهت بگم يه ذره بيشتر مواظب خودت باش ...
عزيز من! اين كه تو وجودت قلقل مي كنه بهش مي گن دل ... قرار نيست هر جايي پهن بشه ...
آخه بي انصاف كم تا حالا صدمه خوردي...؟
تو كه عروسك نيستي...مي دونم ,‌ ايمان دارم كه آدم پاكي هستي و
فكر خطا از سرت رد نمي شه ,
اما...
قبول كن براي اين يكي حيفي ... برام غم درست نكن.
بد مصب برات نگرانم ,‌ مي ترسم يه بار ديگه كار دست خودت بدي , اين دفعه اون كه بد مي آره فقط تويي...
به اسمش قسم حاضرم پيشت بده بشم , اما سرگردوني تو رو نبينم .
بارها بهت گفتم ... خاطره ,‌چه خوب ,چه بد,مي سوزونه.
همه چيز از يه نگاه شروع مي شه ... يه نگاه , بعدش آتيش و فكر و خيال.

چه جوري بهت بگم ... برات نگرانم .





 

یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱ :: ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? شورا...

پسرك، لبه‌ي كلاه چرک و كثيفي را كه به سرداشت، بالا كشيد و دست‌هاي قرمز سرمازده‌اش را با قلم به داخل سطل چسب برد... روي تبليغ‌هاي ديگر نصب شده روي تابلو، چسب ماليد... پاهايش داخل دمپايي پلاستيكي روبازش يخ كرد... ياد خواهرش افتاد كه در گوشه‌ي ديگر ميدان به عابران آدامس مي‌‌فروخت: «آقا تروخدا ... دوبسته صد تومن» ...
از داخل كيسه‌اش پوستر تبليغاتي را بيرون آورد و با دقت روي ديوار چسباند. تصوير خانمي بود كه با چهره‌اي خندان، دستش را رو به مردم گرفته بود، به گونه‌اي كه حلقه‌ي ازدواجش حتماً مشخص باشد. روي پوستر نوشته شده بود ... «اگر به شورا راه‌يابم، در جهت رفع تبعيض و فقر و ... اقدام مي‌‌كنم.» پسرك خنديد و با گوشه‌ي آستينش، دماغش را پاك كرد و دوباره قلم را به داخل سطل فروكرد...
 
چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...