e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? دستش...

روبه‌رويم ايستاد. از نگاه مستقيمش هميشه فرار كرده‌ام. اما اين ايستادن فرق داشت. چشمهايش برقی زد و دست راستش روي هوا بلند شد، ... گونه‌ی سمت چپ صورتم سوخت... مثل اين كه تمام بدنم در جا يخ زد... هيچی نفهميدم... دست راستش چند سانتيمتر از صورتم دور شده بود وهيكلش كاملا متمايل...امانم نداد...دستش مجدد برگشت. اين بار با پشت دست و گونه‌ی راست صورتم ... آن چه كه آتشم زد، انگشتر عقيق او بود با ركاب بلند و تيز نقره ... تمام اين ها چند ثانيه هم طول نكشيد... مانده بودم سرم را از كدام طرف آويزان كنم، ديدم گونه راست به مدد حك شدن قالب انگشتر بيشتر می‌سوزد...
خم شدم تا دستش- دست راستش؛ دست انگشتريش - را ببوسم. دستش را از ميان دستانم كشيد و رفت.
ای‌كاش اين روزها زودتر بگذرد. مانند تمام آن روزهايي كه گذراندم بی آن كه بفهمم . ثمره‌ی آن روزها تاوان سخت عمر نكرده است. می‌گويند محرم نزديك است....


 
یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢ :: ٩:٤٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? رفتم که بخوانم...

   همه منتظر بودند كه بخوانم... حس مي كردم تمام چشم ها مستقيم و بي واهمه به من نگاه مي كنند… خودم را بايد از قبل آماده ي هر برخوردي مي كردم… بارها تمرين كرده بودم . مي داني چندين شب نخوابيده بودم ؟ اما ديگر مي خواستم راوي قصه ي شب هزار و يكم  من باشم… با هزار زحمت آب دهان را قورت دادم… مثل خودشان به آنها نگاه كردم … ترسي نداشتم ؛ ولي نمي دانم اسم آن حالت چه بود…! ديگر بايد مي گفتم. همه منتظر بودند … رفتم كه بخوانم:


دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را

عنايتي شد و ياد زيارتي افتادم. في الحال خواندم:


سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد

و چه راحت خواندم... راستي دلت چطور است؟

***
1- براي دوست عاشقي، بهترين آرزوها را دارم وقشنگ ترين  كاميابي ها را مي خواهم. هر چند اينها را به خودش گفته ام ، اما حيف است كه ماه عسل بي بهره بماند ازطلب آرزوهاي خوب براي اين دوست و رفيق همدل ... قشنگ عاشقي كن رفيق!
2- بعد از اين كه اين صفحه را خواندي در اولين فرصت دست پدر و مادرت را ببوس... و همان جا از آنها بخواه كه دعايت كنند ...آگر ضرر كردي خسارتت با من. لبخند به صورت پدر و مادر ثواب يك سفر حج را دارد... بگويم حج تان قبول؟
3- براي استادي كه حق زيادي گردن من دارد و دكترها گفته اند آن [...] خوش خيم ‍نيست ، دعا كنيد.
4- اين صفحه و نوشته هايش نذر چشمهايش است و جاي زيباترين جمله هاي عالم... ناتواني مرا ببخشيد....   



 
یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢ :: ٢:۳٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? نذر چشمهايش...

نذر چشمانشجنب و جوش در قطار حكايت از نزديكی به مقصد دارد. خيابانی كه انتهايش نور است، نمايان می‌شود ...بچه‌ها ابتدا آرام و سپس بلند زمزمه می‌كنند:«يا امام رضا»...

 شب حرم صفای ديگری دارد... وارد می‌شوی. می‌گردنت...چه گشتنی...؟ زوار رضا چيزی ندارد كه پنهان كند....

وارد می‌شوی به بزرگترين فضای معنوی جهان. صحن جديد ورودی را رد می‌كنی... چندين بار نگاهی به گنبد می‌اندازی... در حال ساخت و ساز هستند... به صحن جمهوری می‌روی... حس می‌كنی دوست داری دورش بچرخی... شروع می‌كنی به طواف يك دوره...از صحن جمهوری به صحن آزادی، از آن جا به صحن انقلاب...صحن قديم و سقاخانه‌ی اسمال طلا... بی‌اختيار تشنه‌ات می‌شود... كاسه‌های طلايی چهل كليد كوچك... صحن قدس... با ورود به هر صحن سلامی و با خروج سلامی ديگر...

اما برای ورود به فضای مسقف حرم هيچ كجا صحن گوهرشاد و كفشداری 11نمی‌شود...نزديك‌ترين در به ضريح...

كفشداری در سمت چپ... ورودی دست راست... پنج قدم... ديگر وقت چرخيدن است بايد بچرخی... دستت را به در می‌گيری... رضا منتظراست. از آن روز می‌ترسم كه در اين پيچ نتوانم بپيچم... چشم‌هايت را می‌بندی... می‌چرخی... زير لب ... دست راستت روی قلبت... السلام عليك يا علی بن موسی الرضا.... السلام عليك يا ضامن آهو.... می‌دوی به سويش...آقا قربونت برم... آقا فدات شم... آقا جونم...

گوشه‌ی فضای ضريح به كاشی‌های زيبايش تكيه می‌دهی ... می‌خواهی داد بزنی ؟ بزن. می‌خواهی گريه كنی ؟ بكن.

آقا چه زيبا شدی امشب. آن‌جاست كه بايد بگويی سهم ما هزار واژه‌ی عاشقانه است....

دو ركعت نماز عشق می‌خوانم برای آقايم رضا... قربة الی الله... الله اكبر.

****

ماه عسل يك ساله شد. اين صفحه يك سال است كه مرا تحمل می‌كند و شما هم كه با بزرگواری همراهی...
اين وبلاگ از امروز نذر می‌شود... نذر چشمهايش... چند وقت ديگر هم تابلويش آن بالا نصب خواهد شد...

پس از امروز اين وبلاگ و نوشته هايش نذر چشمهايش است...


 
یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢ :: ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? پرتقال ها همه ريخت ....

بسم الله الرحمن الرحيم

« ولنبلونكم بشي ءمن الخوف و الجوع و نقص من الامو'ل و الانفس و الثمر'ت و بشر الصبرين»

***********************************************

 

جانم آتش گرفته .... دلم مي سوزد.... چشمهايشان را ديده ايد؟ پير و جوان و كودك....جانم آتش گرفته...حميد تو چه مي كشي با آن خاطره ها ....خدايا شكرت... راضي به رضايت ....خدا خدا خدا!....

آن يكي از بم تماس گرفته... مي گويم كاري هست كه ما بياييم انجام دهيم...؟ مي گويد اين جا به دو سري آدم احتياج داريم... يكي دكترها وديگري هم غسال ها... گريه امانش نمي دهد ... چشم ها خوب دارند اين روزها حق خودشان را مي گيرند....

حامد از ويرانه ي بم  روي گوشي پيغام فرستاده كه :" خدايا! از همه ي گناه هاي كرده و نكرده؛ توبه!"

جانم آتش گرفته .... دلم مي سوزد...

 


 
دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? مردان دخمه...

با كمك اهورا

دخمه يعني گور. يعني سوراخي فقط به اندازه هيكل خودت، حتی كوچكتر. اگر مي خواهي بفهمي دخمه يعني چه، يك گور براي خودت بساز.از هرچه وهرجا فرقي نمي كند.فقط هيچ جاي بدنت نبايد بدون تماس با يك سطح بماند. تو الان توي دخمه اي! اما دخمه اي كه هر وقت دلت خواست، مي تواني از آن خارج شوي، نفسي تازه كني، احتمالا آب پرتقالي بخوري و چند قدم راه بروي. پس دخمه تو يك چيز كم دارد: حس اختيار نداشتن ، حس زنداني بودن، حس مرده بودن.

آن چيزي كه دخمه را دخمه مي كند، تنگي و تاريكي اش نيست، حتي وحشت تنهايي اش هم نيست. دخمه ممكن است بزرگ باشد و حتي پرنور. ولي اين حجم بزرگي و نور، پشت دري تلنبار شده است كه چرخيدنش روي لولا، به اراده تو نيست. تو همان مرده اي هستي كه بايد خاك را از بالا ، ذره ذره از رويت بردارند تا بتواني نفس بكشي. يعني باور زنده بودنت هم دست كسي است كه، آنطرف در زنده است و به احتمال قوي تو را زنده نمي خواهد وبراي همين هم،  تو توي دخمه اي. مردان دخمه، تو و او هستيد. مردان دخمه، مرداني در هر دو سوي اين در بسته اند. اين آجرچين وحشت، اين سلول.  به قول«احمد مطر» شاعر عراقي: در سلولم بودم/ ومي انديشيدم:/ در اينجا آيا زنداني منم/ يا نگهباني كه در كنارمن است/ چون آنچه حايل ماست/ ديواري است

 مردان دخمه مفعولند. چه آنها كه مغزشان ملات جرز ديوارهاي بلند است، و چه آنها كه دست هنرمندشان، في البداهه آجر مي سرايد. راز اين سوال، در هزارها و ميليونها جفت چشمي است كه اين نمايش ديوارسازي را تماشاگرند. چشمشان عادت كرده است به چينش منظم آجر، به تاريكي مبهوت دخمه. دخمه سازها، نگاه هايي عادت كرده اند. نگاههايي بي نظارت، كه وقتي جلوي چشمهاي ماتشان بشكن بزني، ويا ديوار را فرو بريزي؛ يكباره مي پرسندمگر چه خبر بود!؟»

 مي توان لشكري از اين «مگر چه خبر بود»ها را يافت كه البته هر كدام خاكي از خرابي ديوارهاي گذشته، بر گرده دارند. وشما... شما چطور؟ مرد دخمه ايد يا مبهوت ديوار؟ ناظريد يا «مگر چه خبر بود»؟ چند نفر مرد دخمه را مي شناسيد؟ وهرچه هستيد وهركه؛ از اين به بعد، وقت راه رفتن به صداهاي زير پايتان بيشتر دقت كنيد.شايد زمين زير پايتان پوك باشد، يك دخمه!

***************

وسلامي و آرزويي قشنگ تر از قبل و قبل ها....دوستي منتظر باشد تا كلاس آيين رفاقت  براي او بگذارم...به غير از يك نفر بقيه هم هستند؛ عزيز نازنين...!


 
چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢ :: ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...