e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? فكر مي كني راحت است؟...

فكر مي كني راحت است از آن چشم ها گذشتن...؟
بنشيني و بسازي و به رنگ و لعابي زيبا آذينش كني....اما بايد بگذري....
«آقا! اجازه بديد...» اين جمله را آدم پشت سري ات در پياده رو مي گويد. تازه آن وقت متوجه مي شوي كه با كل هيكلت تمام‌ پياده رو تنگ را گرفته اي....
فكر مي كني راحت است از آن چشم ها گذشتن...؟ وقتي كه چهارده شاخه گل مريم نذر آن ها كرده باشي... وقتي كه همه چيز با همان چشم ها شروع شده باشد.
اين ها را نوشتم كه يك وقت فكر نكني راحت است از آن چشم ها گذشتن....

 


 
جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢ :: ٩:٥۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? بخند! بلند بخند!...

بخند! بلند بخند! من هم می‌خواهم با تو بخندم. دليل و بهانه‌ی  گريه‌های اين روزهايم! بلند بخند. با خنده‌ی تو می‌خواهم به رقص درآيم. شايد خنده‌ی تو كليد گمشده‌ی قفل رفتن من باشد.
**
گفتم: «سيد بدو! قطار رفت.»  دويديم. به زور خودمان را داخل واگن جا داديم. قطار درهايش بسته شد و راه افتاد.ايستگاه اول، اصلا ايستگاه اول مورد نظر ما نبود. تابلوی ايستگاه نشان می‌داد كه قطار را عوضی سوار شديم. گفتم:«سيد! ضايع شديم. بپر بيرون.» خنده‌ام گرفت،از گيج بازی خودمان. خنده به قهقهه تبديل شد. پيرمردی با
دست روی شانه‌ام زد و گفت:«حاضرم تموم عمرم رو بدم تا مث تو از ته دل بخندم.» با خنده گفتم : «مگه هنوز به زندگی و عمرت اميدم داری؟»
**
آقای رئيس گفت:« فكر نمی‌كنی با روحيه‌ی طنز و برچسب خنده‌ای كه خوردی؛ نتوانی از پس كار بربيايی؟»
**
نوشته:«خنكای دستانش ، آتشی را كه نگاهش به دلم ريخت ، آرام می‌كند،...»از اين جمله‌اش حظ كردم؛ مثل وقت‌هايی كه می‌بينمش و در آغوشش می‌كشم و به گونه‌اش بوسه می‌زنم. يكی شدنتان مبارك باشد. دوست و رفيق همدل! اميدم شادی و سعادت هر دوی شماست كه مطمئنم به آن می‌رسيد. باشد سفيدِ سفيد با كمی سبز به جهت تنوع و همچنين قرمز به درخواست و نظر عزيزی.
**
جلال ، حميد ، عباس و رضا... دستتان را می‌بوسم. براي همه همدلی‌ها و رفاقت‌ها و تنها نگذاشتن‌ها متشكرم.

** 

 


 
شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢ :: ۱:۱٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? سهم من چي شد آدم خوش قول؟...

فكر می‌كنی راحت بود، چند روز به اندازه‌ی يك عمر گريه نكردن؟ نه اين كه كسی جلويم را گرفته باشد ها... نه... رابطه‌ی من و غده‌های اشك‌سازی رابطه‌ی حسنه و دوستانه‌ای است، اما از مادر و خواهرت خجالت می‌كشم... آن‌ها اين قدر صبور و محكم... لااقل جلوی ديگران ايستاده‌اند... آن وقت من آه و ناله و زاری كنم؟
در مراسم ساده‌ی خداحافظی با چهار نفری كه آخر وقت رسيدند و هيچ‌كس آن‌ها را نشناخت، شديم سيزده نفر ...
يكي از آن‌ها سريع سراغت آمد. خم شد و در گوشی با تو حرف‌هايی زد. مثل اين كه پيغامی داشت و تو هم كه هميشه پيغام‌رسان خوبی بودی. مطمئن باش نگذاشتم كسی بفهمد... من هم حق دارم يك رازهايی را برای خودم داشته باشم؟ نه؟ بعضی‌هاشان فكر می‌كردند عاشق شدم ،از اين عشق‌های آدميزاد به آدميزاده... نخند! بگذار حرفم را بزنم. من هم می‌آيم تا با هم بخنديم. چند تا جوك جديد هم ياد گرفتم تا زياد محفل روحانی نشود ...
يكي از مسوولين می‌رود بم ... می‌گويد خدا را شكر كه زلزله در اين ويرانه‌ها و خرابه‌ها آمده...
سهم من چی شد آدم خوش قول؟ اگر جوابم را ندهی افشايت می‌كنم ... در قلبم... در قلب ناهماهنگ و مريضم ... آن قدر افشايت می‌كنم كه قلبم بتركد... كاری ندارد. نمازم را هم خوانده‌ام. زمزمه‌هايی را چندين وقت است آغاز كرده‌ام تا سيستم هماهنگ شود... هرچند اين سيستم هماهنگی نمی‌خواهد، صبر و طاقت می‌خواهد.
می‌خندم... خنده را از خودت ياد گرفتم...خدا نياورد روزی را كه بگويم: وقتی دورم به تو نزديك‌ترم. بينوا كسی كه بخواهد با استدلال و حرف كمكم كند...

السلام عليك يا اهل بزرگی و معرفت و دريا و محبت


     

 

 حامد را دعا کنيد‌ ... همين.

  


 
شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢ :: ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? پرواز...

پر من باز ولی رفته زيادم پرواز 

من که پرواز ندانم چه کنم با پر باز

 


 
شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢ :: ٥:۳۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...