e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? شهر شعر و شعور ...

سفری است در پیش،خطه ی جنوب وخاطره... باری سنگین است از سال پیش بر دوش ودادی حبس شده در سینه...
خاطره ای شیرین دارم از همراهی غزل و اشک کنار مزارش ...
شیراز همیشه برایم شهر شعر و شعور و مهمان نوازی بوده است.یک بار رفته ام و چند سال خاطره مانده ... تجدید سفری است برای تازه کردن روح در میان رنگ و گل باغ ارم... احساس افتخاراز قدم زدن در کنار عظمت هنر ایرانیان میان مانده ای به اسم تخت جمشید....
واندیشدن به دل وجام جم و خود.وضویی از حوض و فالی به نیت تمامی آنانی که مهرشان بر دل این حقیر است .
درسفر تنهائیم من و دل. آوازمان طنین صوت جانان است، به سراغی تازه و آدرسی نو...
گفته اند گوشه ی پنجره اش ، درختچه ای از «رز» کاشته است و همه گل.وعطر یاس روی
هره ی ایوانش جماعت گذر را مست....


 
دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢ :: ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? حرف دل از زبان استاد ...

«این که عرض می کنم شعار، خود بزرگ بینی یا تظاهر به کمال نیست، ولی باور بفرمایید هنوز به درستی نمی دانم جوانی آدمیزاد از چه سن وسالی شروع می شود و کی به پایان می رسد!
پسر بزرگ خانواده باشی، ریش و سبیلت زود، درشت استخوان و چاق و چله باشی، از نوجوانی کار کنی، پیش از موعد جدی ات بگیرند ورفتارت برود زیر ذره بین، موی سر و ریشت زود سفید شود{...و بریزد} وبشوی طرف مشورت بزرگان خانواده و...آن وقت متوجه می شوی که چه عرض می کنم.
می گویند:«آرزو بر جوانان عیب نیست»،می گویند:«فلانی جوان است،جاهل است،بزرگ می شود،عاقل می شود.»می گویند:«جوان است و جویای نام آمده است»... اگر جوانی نکرده باشی این حرف و حدیث ها برایت بی معناست.
اگر در سیزده ، چهارده سالگی با همسن وسالهای فامیل،مشغول بازی بودی و یک دفعه بزرگتری می آمد و سرت داد می زد که :«... خجالت بکش!مگر بچه ای ؟ یه نگاه به هیکلت بینداز!...پاشو بیا به من کمک کن...» آن وقت متوجه می شدی چه عرض می کنم .
من از دوره ی کودکی به صورت جهشی وارد مرحله میانسالی شده ام. بداست؟ خوب است؟نمی دانم!زیاد پیش آمده که مثلا خدمت یکی از استادان کهنسال رسیده ایم و ایشان ضمن تعریف یک خاطره،مثلا فرموده اند که: بعله ...سنه1327 بود یا 1328 ... البته شما که آن سال ها را درک نکرده اید ولی ایشان (اشاره می کنند به من !)حتما خاطرشان هست ...»
بنده هم معمولا سر تکان می دهم که یعنی «بعله!»ورویم هم نمی شودکه خدمت حضرت استاد عرض کنم که بنده بیست سال {ویاسی ودوسال...}بعد ازسنه 1328 تازه به دنیا آمده ام!
این ها را عرض کردم که بگویم جوانی چیز خوبی است.جوانی را از جوان ها دریغ نکنیم.به جوان هایی هم که در بهار زندگی احساس پیری می کنند، عرض می کنم این قدر تند نروید،لااقل در بهار زندگی ، احساس میانسالی کنید.
این جوری خیلی بهتر است.همین.تمام شد.»
**************************************************
نوشته ی بالا از حضرت استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد است.
تنها همین نکته که جانا سخن از زبان ما می گویی....


 
دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢ :: ٢:٠۳ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? مطبوعات دل و جيگری ...

روز پیش با اجازه ی شمارفتم نمایشگاه مطبوعات...گل وبلبل ومجله و روزنامه...جلوی غرفه ی نشریه ی«خانه وخانواده» دیدم مونیتوری است وکنسرت تصویری آریان و گلزار که سهم عمده ای امسال در روی جلد و پشت جلد وتوی دل دخترکان دبیرستانی علاقمند به مطبوعات دل و جیگری دارد... دیدم فکم آماده است و مسوولین غرفه هم {...} ،اعتراض کردم . دکتری را آوردند و گفتند روانشناس است،یک ساعت تمام دکترخودش و ما را دور زد وآخر به حرف اولم رسید...
××××××
دختری آمد جلوی غرفه ی نشریه ی «اکنون» وآب وتاب از متصدی غرفه پرسید شمااز«شادمهر»خبری ندارید؟ برمی گرده؟بدون آن که منتظر جواب شود ،گفت:«هر چند اگه بیاد ایران صداش حیف می ره...»
چقدر دلم می خواست آن جا کاری کنم اما محیط فرهنگی بود.
××××××
7سنگ را به تماشا بنشینید....


 
دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢ :: ٩:٠٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? شماره ی تلفن ...

موقع خداحافظی از آقای دوست تقاضا کردم شماره ی تلفنش را برایم بنویسد تاامکان تماس تلفنی هم برقرارباشد.
برگه ای او در آورد وبرگه ای من، نوشتیم شماره ی تماس یکدیگر.خدا را نگهدار هم کردیم و بوسه هایی ردوبدل...
آقای دوست راهی آن سمت خیابان شد...هنوز به وسطش هم نرسیده بود که داد زد:«امیر! شماره تلفن این بود ها...» ودوباره شروع به تکرار شماره کرد... به علامت تاکید سرم را تکان دادم.اما سه باره شروع کردبه تکرار شماره با صدایی بلندتر ازقبل...این بار شمرده و آرام، تک تک شماره ها را می گفت.هشت ،پنج، هفت... ودر ادامه با صدایی بلندترگفت:« که حتما امشب زنگ بزن .تنها هستم»...
و چه ساده باورانه فکر می کردم دلیل تاکید روی شماره تلفن من هستم .فارغ و غافل از وجود« دختری حوری چهره »درآن طرف خیابان....
من که زنگ نزدم...شایدآن موجود محترمه زده باشد.


 
سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? بيچاره دل ...

کنارم لیوانی آب ...ومادر که درد می کشد،دردی به عمق استخوان....
معتقدم خدایی هست در همه جا وهمه حال.ماورایی وصداقتی به زلالی آب.او بندگانش را امتحان می کند.(این را می دانم که خوب می شوم.امشب که بخوابم صبح خوب می شوم)امروزفهمیدم چشم راستم مشکل دارد وتا حدودی تار است.
نمی دانستم.چراغی وچراغ ها روشن بودند ،من نیزهم چراغی روشن کردم که نوری دهد اما میان چهل چراغ ها گم شد....
بیچاره دل ،سرگردانش کردم.شاید اگر متعلق به کسی دیگربود برایش بهتر بود.
سهم خوب کسی نشده ای ...وافه ای وادایی...مرحبا دل ، خوب ساخته ای... چاره ای نیست اگر توی سرت می زنم اول به خاطر خودم هست و بعد به خاطر خودت...شاید تو بهتر از من می دانی،اما حال که اختیارت به دست من است و ساربانی سرگردان چومن بالای سرت.پس تحمل کن و دعا، که بیاید روز رهایی تو و من.از بند خود و بودن ها ....
بارها به تو گفته ام :لنگرت را بی قلاب بینداز که آویزان باشد...توهمه چیز منی و من همه چیز تو...تو می دانی ، من هم .ول کن... نمازی در پیش دارم ...به دنبال امام می گردم برای اقتدا.


 
سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢ :: ٧:۳٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...