e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? رضوانه...

سید مهدی شجاعی :«خداوند اگر عنایتی نسبت به بنده اش داشته باشد دقیقا دست می گذارد روی محبوب ترین فرد نزد او. این البته برای امتحان است. رابطه ی من با رضوانه یک رابطه ی عاشقی و معشوقی بود نه یک رابطه ی پدر و فرزندی. خداوند هم انصافا خیلی خوب به هدف زد

****************************

زمزمه ای با خدای رضوانه

خدایا!

چقدر از تو ممنون و متشکرم که لباس هجرت را بر تن رضوانه پوشاندی و لباس عزا را بر تن من.

مرا به داغ او مبتلا کردی، نه او را به داغ من.

مرا در هجران او سوزاندی نه او را در هجران من.

رضوانه ای که از کوچکی، سفر رفتن مرا تاب نمی آورد و از غصه تب می کرد،

رضوانه ای که تحمل دیدن سردردهای مرا نداشت، رضوانه ای که در میانه ی روز و چند ساعت پس از جدایی، تلفن می زد

 و می گفت:«بابا جون! دلم براتون تنگ شده»،

چطور می توانست رفتن من وماندن خودش را تحمل کند ؟!

به یقین تاب نمی آورد وازغصه دق می کرد.

خدایا! شکرت که این بار را بر دوش من گذاشتی، نه بر دوش او.

تاب کشیدن این بار را هم خودت عنایت کن.


 
شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? نیامده ای،نمانده ای، ونرفته ای...

با کمک نادر.

زندگی، ملک وقف است دوست من! تو، حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی، یا بگذاری دیگران روی آن فساد کنند.

حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن، بر تن و روح خویش، خاموش و سربه زیر، بپذیری.

حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی. حق نداری به بازی اش بگیری، لکه دار ولجن مالش کنی، آلوده و بی حرمتش کنی، یا دورش بیندازی.

حق نداری درآن چیزی که به زیان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری، برویانی و بارآوری.

حق نداری علیهش، حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط، اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام بدهی.

حق نداری با رنگهای چرک وتیره شهوت،نفرت، دنائت ورذالت، رنگینش کنی؛ مگر آنکه از بین وبن ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی، که در این صورت ، البته، نه خود تو مساله ای هستی و نه آنچه می کنی مساله یی ست که قابل بحث واعتنا باشد.

در حقیقت، نبوده ای و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما ملک وقفش می دانیم ، چنین و چنان کردنی، تلقی شود.

نیامده ای،نمانده ای، ونرفته ای.

از هیچ،به قدر هیچ باید خواست، نه بیشتر....


 
یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢ :: ٩:٢٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? اما...

تمام حرف هايی که زدی درست ؛ اما من با عشق حسين چه کنم؟
 
شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٢ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? ناله...

آقا یکی بیاد یه دفتری ، یه انجمنی ، یه چیزی درست کنه به نام انجمن دیربگیرها یا نفهم ها، اولین عضوش هم من. بقیش هم این قدر آدم دیوونه سراغ دارم که به حد نصاب برسه....
امروز می خوام ناله کنم حوصله داری بخون وگرنه برو سراغ سایت های پر خواننده که اکثرشون یا سیاسی اند و فحش می دن به نظام و رژیم یا تو مسائل پایین تنه گیر کردند وهیچ کس نیست درشون بیاره....
از تمامی دوستان گرامی هم عذر می خوام که دنبال خوندن یه مطلب عین قبلی ها اومدن... امروز زنگ تفریحه.اصلا منو هک کردن .الان هم بالاسرم وایسادن می گن بنویس.
از آدم بودن یواش یواش دارم سیر می شم.تمام چیزایی که داشتم و جمع کرده بودم داره می پره.امروز یکی دو ساعتی تو خیابونای مرکز شهر راه رفتم.ولی عصر وفاطمی و بلوار.کلی آدم دیدم.حالم از دیدن بعضی هاشون به هم خورد.مرتیکه ی نعره غول همچین دختر رو تو خیابون بغل کرده که حس کردم اگه یه لحظه ولش کنه باد دختر رو می بره. تا کی پیش این عقل مریض بگیم ایشالا گربه س.
بابا چیز زیادی مگه می خوایم؟ یه مرشد. یه آدم. یه امام . یکی که بیاد بزنه تو گوشمون. یکی که بیاد بگه این راهتون اشتباس. طریقه ی درست توبه کردن رو یادمون بده. یکی که تو تربیت بچه های خودش نمونده باشه. یکی که نون حلال سرسفره ش گذاشته باشه .
پا تو هرچی گذاشتیم. یه عشق مزخرف مجازی پیچیدن لای دوتا عاشقانه ی نرم وکردن تو حلقوممون. ناله کردن که ادبیات نمی خواد. می خواد. اون دیگه ناله نیست، کتابه نسرین ثامنی و فهیمه رحیمیه.
امشبه رو خسته ام .از این نقاب زدنای مردم.از این همه آدم لخت که تو خیابون ریخته. اون که جیبش خالیه و گداس، لخته.اون که جیبش پره و داراست اونم لخته، ولی لخت خوشگل.
اصلا لختی(برهنگی) امروزه مده .
این جا خیلی گرمه. من هر شب خواب می بینم. بسه دیگه. گند زدم به وبلاگ.
بذار این هم بنویسم... روی میز بغل کامپیوتریه عکس دارم از یه جای باحال.یه ضریح . یه جای خالی برای گریه کردن. یه جایی که صاحب خونه اش خیلی آقاست و تحویل می گیره...
زیر عکسه با خط سبز نوشتن
:::::السلام علیک یا علی بن موسی الرضا:::::::::


 
یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? ۱۰ واحد اضافه ...

چند روز پیش که به خاطر درس نخواندنم دعا می کردم امتحانات ما هم عقب بیفتد... نازنینی مثل عباس پرسید: مگه چند واحد داری؟
گفتم: حدود ۱۸واحد....
گفت: اشتباه می کنی.تو۲۶ واحد داری؟
گفتم: ۸واحد رو از کجا اضافه کردی؟
گفت : ۸واحد هم چشماشه....
دیدم راست می گوید با یه ۲واحدی افتاده می شود۱۰ واحد....
۱۰واحد پاس نکرده ی «چشمهایش....»


 
دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...