e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? منطق زيبا و حسابی...

سلام.

شنیده ام تازگی جای خورشید را گرفته ای، شبها هم اضافه کاری جای ماه می ایستی ...

مهربان! قبلا هم چشم را می زدی. احتیاج به رقابت با خورشید نبود... می دانی به تو بر این دلخوشم که منطق زیبا و حسابی ات بر همه چیز می چربد....

تو دل بستنت هم با حساب بوداما پیش خودت نه دیگران.

چند وقتی است که آدم رویا شدم...قبل از خواب...

می دویدی...با چشم دنبالت می کردم. هرچه سعی کردم سرم را پائین بیندازم ، نتوانستم.

می دویدی...باد با تو می دوید...من از تو هیچ انتظاری ندارم.

****************************************************

تقدیم به سیامک، دکتر دل، که همیشه به گونه ای و نوعی منتظر اوهستم.

غزل آدم و حوا از رضا اسماعیلی

حوا، بهشت، پرده اول:درخت سیب

آدم نشسته در وسط صحنه، بی شکیب

پروانه ای شبیه غزل از نگاه او

پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب

نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟

نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟

من می شوم قسم به خدا عاشق شما

در صحنه های بعدی این قصه عنقریب

**

حوا، بهشت، پرده ی دوم: صدای باد

شیطان پرید در وسط صحنه، نانجیب

شیطان؟! ولی اجازه ی بازی ندارد او

آدم به خشم بر سر آن فتنه زد نهیب

لبخند عشق بر لب حوا جوانه زد:

نام تو چیست؟دلشده ای عاشق و غریب

من آدمم که سیب تو را چیدم از بهشت

حاشا نمی کنم که شدم عاشقت عجیب

عاشق شدن چه کار قشنگی است، خوب من

خال لب تو کرده مرا عاشق و ادیب

حوا کشید روی دلش عکس سیب سرخ

آدم نوشت نام خودش را به روی سیب

پایان قصه آدم و حوا یکی شدند

باغ بهشت، پرده ی آخر، درخت...

 

 


 
دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢ :: ۱:٢٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? مهريه...

بالاخره آقا مهندس - پسر همسایه روبه رویی- رفت خانه ی بخت.نکته ی جالب و کمیاب این وصلت فرخنده نظر شخص پدر زن آقا مهندس است. ایشان بعد از درخواست خانواده ی داماد جهت تعیین مهریه می گوید که ارزش این عروس و داماد بیشتر ازآن است که با سکه های طلا معین شود.تلاش خانواده ی داماد جهت تعیین مهریه به جایی نمی رسد و مهریه به این صورت قرار و ثبت می شود:

::::::::یک جلد کلام الله مجید و یک شاخه نبات::::::::: 

تنها با این شرط از طرف پدر عروس که هنگامی که بعد از ازدواج اگرروزی روزگاری آقا مهندس و زوجه به توانایی مالی رسیدند به عنوان مهریه به یک دختر دم بخت و نیازمند جهیزیه بدهند.

ماه عسل خوب و خوشی را برای این بچه محل آرزو می کنیم.

 


 
دوشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٢ :: ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? دست روی دست می گذارم ...

می نویسم«مهربان». می بینی. اما نمی خوانی. پلک هایت را پایین می آوری و چشم هایت را پنهان می کنی.نفس نفس می زنم ... تمام بدنم عرق کرده...دست روی دست می گذارم.

 دلم هوای گریه می کند.جرات ندارم.

تو شاید حق من هم هستی ولی مسلما من حق تو نیستم. گوشه ای می گیرم. پنهان می شوم.گریه می کنم و سرم را پایین می اندازم و...تنها ... دخترکی داد می زند:«چرا کسی مرا نمی فهمد...؟»دست روی دست می گذارم. فرار می کنم . جایی که همه مرا ببینند.

از خیابان رد می شوم. دستم به دست پسری می خورد. کلیدهای درون دستش به زمین می افتد...حوصله ی معذرت خواهی ندارم.ادامه می دهم...

حوصله ی دعوا هم ندارم که جواب «های ... گنده»اش را بدهم.ادامه می دهم . دست روی دست می گذارم.

یاد هزاران چیز نداشته می افتم و صدها چیز داشته رنگ می بازد.کشمکش و جدال...آخرش «عینک دودی» برنده می شود. همه چیز در هاله ای مبهم پیچیده ... دلم می گیرد. مهربانی های مصنوعی حقیرم می کند.

هزاران ترانه زمزمه می شود. زیر و رو می شود .من به راهم ادامه می دهم. دست روی دست می گذارم.نگاه می کنم. آتش می گیرم. « دیوونه»!آدمی که از کنارم رد می شود می گوید. ای کاش دیوانه ای بودم که به کیک خامه ای ها حمله می کردم.


 
دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢ :: ۱:٥٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? قهرمان...

قهرمان. باور کردنش مشکله، اما تو یک عدد قهرمان شدی . از این به بعد خیلی ها اسم تو را روی بچه هایشان خواهند گذاشت و عکس بزرگی از تو را در بهترین فضای دیوار خانه شان آویزان می کنند.شاید چند تا از مطبوعات باشعور هم به جای عکس گلزار یا سیتا عکس تو را روی جلد چاپ کنند... تویی که در همه کاری بودی و سابقه ی همه ی موارد را داری.

اگر همه بعد از مرگ مشهور می شوند تو قبل از مرگ شدی! چند وقت دیگر کتاب زندگی ات نیز منتشر می شود، با اینکه تو اصلا راضی نیستی اما انتشاراتی پدر سوخته برای این که به سود انتشار کتاب و توجه و اقبال عمومی آن مطمئن است، کتاب را چاپ می کند... با پوستری بزرگ از چهره ی جهانی تو در وسطش به عنوان هدیه.تو یک عدد قهرمان شدی... یک قهرمان. تویی که سالها درد کشیدی و کسی نفهمید. اصلا تو با ایثار و مظلومیت گره خوردی... هرچند تو یک عدد قهرمانی.


 
دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢ :: ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...