e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? به سه خصلت ممتاز شده ام...

با ياد او

خدا شاهد است سخت است نوشتن . آن هم بعد از نوشتن چند خطي مزين به نام آقايم رضا در مطلب قبلي....
اما نور ديده وعشق دوران نوجواني و اين دورانم، آقا مصطفي چمران در وصيت خويش به نازنيني چون امام موسي صدرچه زيبا مي نويسد:
«اما من ، مني كه وصيت مي كنم، مني كه تو را دوست مي دارم... آدم ساده اي نيستم. من خداي عشق و پرستشم، من نماينده ي حق، مظهر فداكاري و گذشت، تواضع ، فعاليت و مبارزه ام. آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيايي را بسوزاند، آتش عشق من به حديست كه قادر است هر دل سنگي را آب كند، فداكاري من به اندازه ايست كه كم تر كسي در زندگي به آن درجه رسيده است...
به سه خصلت ممتاز شده ام:
1- عشق كه از سخنم و نگاهم، دستم و حركاتم، حيات و مماتم عشق مي بارد. در آتش عشق مي سوزم و هدف حيات را، جز عشق نمي شناسم. در زندگي جز عشق نمي خواهم و جز به عشق زنده نيستم.
2- فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بي نيازم، و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند تاثيري نمي كند.
3- تنهايي كه مرا به عرفان اتصال مي دهد و مرا با محروميت آشنا مي كند. كسي كه محتاج عشق است در دنياي تنهايي با محروميت مي سوزد و جز خدا كسي نمي تواند انيس شب هاي تار او باشد و جز ستارگان اشك هاي او را پاك نخوتهد كرد و جز كوه هاي بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله ي صبگاه او را حس نخواهد كرد. به دنبال انساني مي گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد ولي هرچه بيشتر مي گردد كم تر مي يابد...»



 
جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? آرزوي حضور كردم...

دي ماه نوشتم:
«جنب و جوش در قطار حكايت از نزديكي به مقصد دارد. خياباني كه انتهايش نور است، نمايان مي شود ...بچه ها ابتدا آرام و سپس بلند زمزمه مي كنند:

«يا امام رضا»


 شب حرم صفاي ديگري دارد... وارد مي شوي. مي گردنت...چه گشتني...؟ زوار رضا چيزي ندارد كه پنهان كند....
وارد مي شوي به بزرگترين فضاي معنوي جهان. صحن جديد ورودي را رد مي كني... چندين بار نگاهي به گنبد مي اندازي... در حال ساخت و ساز هستند... به صحن جمهوري مي روي... حس مي كني دوست داري دورش بچرخي... شروع مي كني به طواف يك دوره...از صحن جمهوري به صحن آزادي، از آن جا به صحن انقلاب...صحن قديم و سقاخانه ي اسمال طلا... بي اختيار تشنه ات مي شود... كاسه هاي طلايي چهل كليد كوچك... صحن قدس... با ورود به هر صحن سلامي و با خروج سلامي ديگر... اما براي ورود به فضاي مسقف حرم هيچ كجا صحن گوهرشاد و كفشداري 11نمي شود...نزديك ترين در به ضريح... كفشداري در سمت چپ...ورودي دست راست...پنج قدم... ديگر وقت چرخيدن است بايد بچرخي... دستت را به در مي گيري... رضا منتظراست.از آن روز مي ترسم كه در اين پيچ نتوانم بپيچم... چشم هايت را مي بندي...مي چرخي...زير لب ...دست راستت روي قلبت...السلام عليك يا علي بن موسي الرضا....السلام عليك يا ضامن آهو....مي دوي به سويش...آقا قربونت برم...آقا فدات شم...آقا جونم... گوشه ي فضاي ضريح به كاشي هاي زيبايش تكيه مي دهي ... مي خواهي داد بزني ؟ بزن.مي خواهي گريه كني ؟ بكن.
آقا چه زيبا شدي امشب. آن جاست كه بايد بگويي سهم ما هزار واژه ي عاشقانه است....
دو ركعت نماز عشق مي خوانم براي آقايم رضا...قربة الي الله...الله اكبر.»
****

هرجا كه خودم را سرزنش كردم به خاطر خالي بودن جايت در نگاهم،  به دادم رسيدند... دستم را گرفتند و گفتند:« شما از آن ماييد حتي اگر بد باشيد....»
عكس هايش را كه ديدم ، دلم گرفت ... آرزوي حضور كردم...
اصلا رها كنم ....هرچقدرهم قدرت قلم داشته باشم نمي توانم شور و شعف و آرامشي  كه دارم را به تو منتقل كنم...با اجازه ي بزرگترها عازمم به پابوسي آقاامام رضا كه هرچه دارم فداي او باد... من آدم فوق العاده خوشبختي هستم... اگر به خود آمدم سعي مي كنم دست خالي برنگردم....حلالم كنيد...همه تان. ياعلي.

 


 
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳ :: ٩:۳٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? درد جايگاهش قلب است...

اي كاش سخن آينه ي جانم بود                 
جان عرصه ي تركتازجانانم بود
دل، تنگ شد از نفاق ديرين، اي كاش
يك ذره صداقت شهيدانم بود
سيد حسن حسيني
*****

سبز، زرد، قرمز... سه، دو، يك... نور، صدا، حركت...حالا!.... برگ زرد از درخت بيفتد... برگ زرد از درخت افتاد... چند دقيقه ي بعد زير پايي لگد شد....
***
مگر مملكت صاحب ندارد؟ كه هركسي هر غلطي دلش خواست بكند؟
***
صداي پايي مي آيد، مهمان داريم، آب و جارو كنيد، انار دانه، دانه كنيد و نمك به رويشان بپاشيد....مهمان خسته است.
***
امان از آهي كه از دل شكسته برآيد، بنيان جابه جا مي كند...« يادت باشد سعي كني هيچ وقت دلي را نشكني.»
***
درد جايگاهش قلب است. درد را بي خانمان نكنيم.
***
آقا! ترو خدا، خدا نااميدت نكنه، جون هركي دوسش داري، بيا فقط يدونه، آقا! شايد لازمت بشه.... آقا ترو ابوالفضل، آقا يه آدامس بخر.
***

امروز اولين روز از بقيه ي عمر من است.

 

 

 


 
جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? دل است ديگر....

با ياد او

تو به سيماي شخص مي نگري ما در آثار صنع حيرانيم
هر گلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزاردستانيم

 

دل است ديگر....چه كارش مي شود كرد؟

****

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند  
سخت دلبسته اين ايل و تبارم چه كنم  

استاد دكتر سيد حسن حسيني هم رفت. به همين راحتي. در مراسم تشيع پيكراو با اين كه خيلي از شاعران و دوستانش آمده بودند، اما بچه ها دايم مي گفتند : " امان از دل قيصر [امين پور]. "
استاد عمران صلاحي مي گفت :« چهره ي او رفتني نبود». دكتر رفت. مادرش گفت:« حسن حلالت كردم».
                                                                               يادش گرامي  


 
جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...