e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? آرامش دل هممون...

 

 

سر ساقي سلامت... حكايت سفر روايت دل كندنه...هر چند موقتي. دل كندن از تمام چيزهاي كه بهشون وصليم و اونا به ما متصل. سفر وقتي قشنگه كه دل بسپاري به همسفر.

ناز شست آقاي راننده كه حكما جون مسافر براش عزيزه و نقش و نگار بيرون رو فرمونش رژه نمي ره ....

دلتو صاف كن و نيت و پاك. هديه امروز دلتو شاد مي كنه چرا كه ممكنه دل يه بچه يتيمو كه اشكش پشت پنجره خشكيده رو شاد كنه.

به اميد خدا مي خوايم هر جا جاده مستقيم رفت ما هم باهاش مستقيم بريم و هر جا هم كه پيچيد ما هم باهاش بپيچيم...

پس براي آرامش دل هممون كه دريايي از ماهي هاي خوش قواره و بد قواره ست... بر محمد و آل محمد صلوات.

 

بسم الله

 

 

 

  و نمي ياي؟

 


 
چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۳ :: ٩:۳٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? دست خالی نری بیرون...!

صبح چهارشنبه بود. ساعت 7 صبح. دانشکده. هیچ کس نبود. گوشه ی نمازخانه نشستم. درست روبه روی محراب. خدا آن حال را نصیب هیچ کس نکند. دلشوره ای که تمام درونت را چنگ بزند و نتوانی جایی بگویی چه درد و مرگت هست. می گویند انسان خداست، یعنی خدا هم این گونه می شود...؟ پرچمی را دو سال پیش به دیوار نمازخانه زده بودند که مانده بود:« یا حسین» . یاد دیوارنوشته ای افتادم که از شیشه ی اتوبوس - وقتی که زمین و زمان را نگاه می کردم که فقط چشمهایم به تو نیفتد- دیدم.:«اگر خسته جانی بگو یاحسین...» شروع کردم زیارت عاشورا خواندن.

 السلام علیک یا اباعبد الله. اشکم اختیاری نبود.دلم می سوخت که چه به روز خودم آورده ام ...

دیشب بچه ها با شدت و محکم سینه می زدند... بوی عرق فضای کوچک و گرم هیات را پر کرده بود... حاجی می گفت: من لیاقت نداشتم توی جبهه ها شهید بشم ولی دور تو عزادارمی گردم. یاد پدری افتادم که پسر شش هفت ساله اش را شب بعد از آتش سوزی مسجد ارگ با سر و صورت سوخته و باند پیچی شده به مسجد آورده بود. از او پرسیدند: پسرت را برای چه آوردی؟ گفت: «این قربونی امام حسینه.یه شب که هیچی. ده شب دیگه ام آتیش بگیره بازم می یارمش...» آقا مصطفی اشکهایش را پاک می کرد و می گفت:« دست خالی نری بیرون! اگه می خواهی توبه کنی همین امشب ، شاید به فردا نرسی ها!»

وضو گرفتم. نیت کردم. هرچه مانده بود را پاک کردم. برای رضای خدا... گفتم می گذرم تا تو بهترش را نصیبم کنی. تمامش را پاک کردم. هرچه بود. من امام رضا را دارم. غم ندارم.

حامد راست می گویی. امسال محرم عجیب و غریب است. اصلا آخرالزمان است.

پناهیان می گفت:« اگه این محرم هم بگذرد و آدم نشیم چی کار کنیم؟» سال پیش چهار روز در جشنواره آب، آقای افتخاری می گفت:« تا کی می خوایی مثل آدم کوچولوها زندگی کنی؟ تا کی می خوایی هرجا می ری این قفس هم با خودت ببری؟ تا کی می خوایی دل خوش کنی به صندوق صدقات؟ بزرگ شو...زودتر..قد بکش یاالله ... زود باش...»

راستی شما آنجا آب دارید؟

 


 
شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳ :: ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...