e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? دستها بالا...

بلند داد زد: «دستها بالا ... هیچ کس از جاش تکون نخوره ... گفتم دستها بالا ... مگه نشنیدید؟ می‌خوایم رو به خدا دعا کنیم ... می‌فهمید ... دعا ... دستها بالا»
شمع روشن کرده و آیینه‌بندان راه انداخته بودند. ظرف حنا ببن بچه‌ها می‌چرخید ....
دوباره فریاد کشید: «دستها بالا ...»
باید کاری کنیم که همه چیزها درست بشه ... که هرکسی به خودش اجازه‌ی هر کاری را نده ...
منم داد می‌زنم که دستها بالا می‌خواهیم دعا کنیم .... قرار نیست دیگر لبهایمان از تشنگی ترک بردارد ....
اگر ما را به جانشینی خودش انتخاب کرده حتما حساب و کتابی داشته است.
این صفحه حرمت دارد. حرمتی به رنگ چشمهایش. وگرنه ....


 
جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳ :: ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? آقا معلم...

آقا معلم سلام
حالتان را که می‌دانم اصلا خوب نیست پس نمی‌پرسم که حالتان چطور است. آقا معلم بگذارید یک چیزی را راحت بگویم از یک دندگی و قدی و پشتکار شما واقعا خوشم می‌آید. یادتان می‌آید وقتی در کنکور دانشگاه رتبه‌ی اول را آوردید ؛ کارنامه‌تان را به دست گرفتید و رفتید سازمان سنجش. آنجا به رتبه‌تان اعتراض کردید که این رتبه [ رتبه ی اولی ] متعلق به من نیست ....
آقا معلم ...
یادتان می‌آید در دوره‌ای  به خاطر تصمیمی که گرفته بودم سخت به حمایت و پشتیبانی نیاز داشتم هیچ‌کس به دادم نرسید جز شما و یک معلم دیگر ... به من گفتید:« امیر برو جلو. اگر خراب شد جواب همه با من ...» رفتم و موفق شدم.
آقا معلم ...
یادتان می‌آید چه شبهایی چندین ساعت مقابل منزلتان می‌ایستادم و شما را هم ایستاده نگه می‌داشتم تا جواب سوالهایم را بگیرم.
آقا معلم ...
آخرین بار که دیدمتان روبه‌روی مسجد فیروزآبادی بود. بسته‌ی قرصی از جیبتان در آوردید و گفتید: «امیر! در روز 15. 16 ساعت سردردهای عجیب و بد دارم. فکر می‌کردید میگرن است.
آقا معلم ...
شما حق زیادی به گردن من دارید. شنیدم دیگر چشمهایتان نمی‌بیند. شنیدم دیگر گوشهایتان نمی‌شنود. شنیدم بردنتان بیمارستان. شنیدم که دیشب به اغما رفتید ...
آقا معلم ....
کلی با شما حرف دارم. کلی خبرهای شاد برایتان دارم. هنوز طلب حلالیت حج را به خاطر آن همه زحمت از شما نکردم.
آقا معلم ...
حالا خیلی زود است برای رفتن. خیلی زوده آقا معلم ..... خیلی زود.


 
جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۳ :: ۳:٤۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? سالها خمس ...

دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. دلم آرام و قرار ندارد. اگر بگویم که دلتنگ نیستم، مطمئن باش که دروغ گفته‌ام. زمان کم دارم. در این روزها دو جریان است که دلشوره‌ی انجامش را دارم.
 خدا بگویم چه کند کسی را که راز چشم‌ها را با من در میان گذاشت.
بنده‌ی تخس را مچاله کردند و به دیوار کوبیدند. رازش خم شدن بندگی بود و ضجه‌های دو شب... پیاپی و بی فاصله.


***


سالها در هر سفر زیارت آقایم رضا، موقع برگشت زمزمه می‌کردم:« دلم می‌خواد یه شب مدینه باشم...» می‌خواندم و گریه می‌کردم تا می‌رسیدم به جایی که:« کاش بودیم و تو کوچه یارش بودیم... ما بچه شیعه‌ها کنارش بودیم.....به جای اون ما رو کتک می‌زدند... رو زخمای ماها نمک می‌زدند....» که دیگر دل و صدایم یاری نمی‌کرد... آن وقت ساکت می‌شدم.
 همسفرهایم را تک به تک به این ادعا گواه می‌گیرم که چقدر سخت بود فرو بردن فریاد.


***


دلم آرام و قرار ندارد از بابت امانتی که باید به صاحب امانتدارش برسانم. او بزرگ است و آرام و وسیع.
دعا کنید که اشک کم نیاورم. چشمهایم سالها خمس بدهکار است.

 


 
دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳ :: ٩:٤٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...