e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? باید نشست در سایه و روشنی را تماشا کرد...

 

 

به قول درویش مصطفی: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود ، دل است.

 

رفیق هم پیاله! این ها همه تاوان بزرگ شدن است. باید همه ی  این جبرها را تحمل کرد. باید نقاب خنده زد که همه بگویند حالش خوب است. اصلا به  فلان آقا یا خانم محترم و محترمه! چه دخلی دارد که تو چه حالی داری. به قول دوستی که ارزشش برای من و تو بیشتر از یک دوست است (خیلی بیشتر( ؛ " اینها همه اقتضای سن است ". راست می گوید. مگر چه دیده ایم تا به حال؟ اصلا کل تجربه های من و تو روی هم چقدر می شود ؟ آرزوهایمان چی ؟ باید صبر کرد. باید دایم تاوان بزرگ شدن را پرداخت. به قول آقابزرگ:« باید نشست در سایه و روشنی را تماشا کرد.»این ها همه حرفهایی است که هم تو خوب می دانی و هم من. ولی شاید به هم رودررو نگوییم. اما ما که خوب می دانیم در دل هردویمان چه می گذرد.
دور نیست زمانی که زمام امور به دست من و تو بیفتد. آن وقت چند صباحی هم ما کبکمان خروس می خواند. خودمانیم ها! چه آتیشی بسوزونیم و چه خرمن هایی  که به باد بدهیم.

*** 
امروز می گفت : زنگ زدم که بگویم تولدت مبارک. از مدینه . بار اول و دوم و سوم ، کسی گوشی را برنداشت. بار چهارم گفت: بفرمایید/ گفتم: سلام / گفت: سلام /گفتم: زنگ زدم که بگویم تولدت مبارک /گفت: ممنون/ گفتم کاری نداری؟/ گفت: اصلا....
می گفت چقدر راخت و سبک شدم وقتی توانستم تولدش را تبریک بگویم. آمدم و در کوچه ی بنی هاشم نشستم...

***
اصلا حواست هست که این چند وقته چقدر بزرگ شدیم؟


 
پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤ :: ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

   

 

 

    ? رستگاری در ۵ الی ۱۵ ثانيه...

آخه چی صدات کنم...؟ هان! خودت بگو همسفر. تمام من مال تو. تمام تو هم مال خودت. تو فقط باید من را از من خالی کنی. بعد هم با بهانه و بی بهانه بگذاری بروی. من هم هی بشینم و گریه کنم که تو دلم را سوزانده ای. تف به قبر هرچی دل و مخلفاتشه...

مرتیکه از روی معده می خونه که"...همسفر تنها نرو، بذار تا منم بیام...". تو به هفت جات خندیدی که می خوایی بری. کجا می خوایی بری؟ تازه با اون؟  می دونی اون عروس چند داماده...؟ بذار دهن من بسته باشه... که دل طفلکی نشکنه .- ولی خیلی دلم می خواد آخر و عاقبتشو ببینم - هرچی جمع کردی بده ببره ... بعد هم بشین گریه کن بدبخت!

...یادت نرفته که ...چی؟ مگه می شه یادت بره! تو قبر هم بذارنت یادت هست. اصلا شده که تا حالا یه روز ... فقط یه روز؛ یادش نیفتاده باشی. بلند شو بند و بساطو جمع کن . من حوصله ی این اراجیف و ناله ها رو ندارم.

اگه دلت خواست یه اسپری آبی بگیر دستت ، تمام در و دیوار محل رو پر کن از فحش و دری وری هایی که هیچ کس هیچی از اون نفهمه... تازه بعضی هم بیان عکسشو بگیرن بذارن تو وبلاگشون. خدا رو چه دیدی شاید یکیش شد عکس غیر خبری برگزیده ی سال .- پدر هرچی بی خبری و باخبری بسوزه- هر کدوم یه جور مصیبته...

تا حالا این طوری حرف نزده بودم. بذار به حساب نحسی سیزده.....


 
شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? خفته....

 

 

 

 

 

 

 

يکی می دود و نمی رسد...       

يکی خفته بدو می رسد  


 
دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤ :: ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...