e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? غربت وسط بهشت...

 

قطعه ی 44بهشت زهرا....

                    

عشق است{گمنام} بر آسمان پريدن....               

                  


 
جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤ :: ۱:٥٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? پرستارکشیک شب...

 

آقای دکتر سلام

به اطلاع می رسانم دیروزبرادرزاده ی یکی ازبیماران که به عیادت عمویش آمده بود به همراهش یک پوستر ازدو زیارتگاه آورده بود. دو زیارتگاه با گنبدهایی طلایی که یکی دور بود و دیگری نزدیک... زیر پوسترهم نوشته بودند :«بین الحرمین»

ازغروب بیماران وضع روحیشان دگرگون شد. سر شب چراغهای بخش رو خاموش کردند و ماسکهای اکسیژن و سرمهای دستشان را باز کردند و شروع به عزاداری کردند.هرچه بهشان تذکر دادم که این کار برایتان مضراست، گوش نکردند؛ فقط نگاه می کردند و بعضی موقع ها هم لبخند می زدند...یکی از آنها با صدای گرفته می خواند و بقیه گریه می کردند. بنده وسایل اورژانسی لازم را جهت رساندن سریع به بیماران آماده کرده بودم تا در صورت نیاز هرچه سریعتر به آنها برسانم چون احتمال بد شدن حال چند نفر از بیماران را می دادم . عزاداریشان بعد از دو ساعت تمام شد.
 
دیشب تنها شبی بود که در طول کشیک بنده هیچ کدامشان به چیزی احتیاج پیدا نکردند و تا صبح ظاهرا دردی نداشتند . که البته در طول خدمت من در بیمارستان بی سابقه بوده است. و این روند حتی تا همین الان که ساعت 7 صبح است و مشغول تحویل دادن کشیک هستم ادامه دارد.

لازم به ذکر دیدم که به اطلاع شما برسانم تا در روند درمانی بیماران لحاظ شود.


با احترام پرستارکشیک شب بخش جانبازان شیمیایی بیمارستان

 


 
جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤ :: ۱:٤٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? جشن تولد چشمهایش...

 

 

امروز جشن تولد چشمهایش است....

با دستهای خالی چه کنم...؟


 
جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤ :: ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? جزيره...

   می خواهم امشب از یک هویت بنویسم. هویتی که از در و دیوار و پنجره و...تشکیل شده بود. نامش را جزیره گذاشته بودم. خلوت گاه خوبی بود برای آدمی مثل من که گه گاه بیشتر از حد، دلش از دنیا و حواشی اش می گیرد. جزیره حرمت داشت. آن قدر که اجازه داده بودند اسمشان زینت بخش آن باشد. برای ورود به آن قوانین عجیبی گذاشته بودم.که پشیمان نیستم از برقراری آنها....
یکی از دیوارهای جزیره کاملا پنجره بود از آن پنچره های قدی که شبها کلی ستاره را قاب می گرفت ومی شد دریا برای شنا کردن فکر و خیال من در آسمان...
جزیره شاهد بود...شاهد شبهای بیست و سوم ماه رمضان و بعدظهرهای عاشورا ...شاهد خط به خط نوشتن ماه عسل ...شاهد درس خواندن های تا صبح ایام امتحانات...شاهد منتظر زنگ تلفن بودن حتی دو ساعت قبل از موعد...شاهد دلشوره ها و استرس های خاص روزهای خاص تر...شاهد شب قبل از پرواز به مدینه ... شاهد گریه هایم ...شاهد حافظ خوانی ها و مثنوی خواندنم...
جزیره فقط یک چهاردیواری نبود، یک پناهگاه بود برای احساس امنیت از دست رفته ی اجتماعی ، یک نمازخانه برای نمازهای خاص بندگی ...
او را از من گرفتند به بهانه ی اصلاحات.به همین خاطرا من با هرچه اصلاحات و اصلاح طلبی مخالفم.
برای حفظ آن مقاومت کردم . اما رضایت ابوی و خانم گل بر خواست من مقدم است.
روی دیوارهای جزیره حدود پانزده تابلو و عکس داشتم .زیباترینش نقش هنرمندانه ی استاد فرشچیان بود و تصویر آقا مصطفی... و امضای آقا سید جلال...
در جزیره آیینه نگذاشته بودم...به عوض آن یکی از دیوارهای جزیره کاملا پوشیده از کتاب بود.

جزیره هم رفت کنار تمام چیزهایی که اسمشان را می گذارند خاطره...بماند که این خاطره ها چه بلایی سر آدم می آورند.

 

 


 
جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤ :: ۳:٢٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...