e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? پدر نسل سومی...

 

آقا زنگ زده که بله امير خان! :«بالاخره من هم يه پدرم و طاقت ناراحتی دخترم رو ندارم. تا حالا هم چيزی براش کم نذاشتم. هرچی خواسته تا اونجا که تونستم فراهم کردم. خيلی وقتها هم نداشتم ها ولی به هرحال... چند وقته دختره يه جوری شده ... اصلا (...)ی قبل نيست. با من خيلی راحته ... يعنی خودم خواستم که از اول دوسته دخترم باشم...» ديدم اگر بخواهم اصل مطلب را زودتر نگويد تا صبح پشت تلفن مهمانم. گفتم: از دست من چه خدمتی برمی آيد؟ گفت:«مثل اينکه دخترم يه علاقه ای به...» قلبم داشت از جا درمی آمد؛اصلا آمادگی اش را نداشتم. ادامه داد:« يه علاقه ای به آقای  فرزادحسنی ... همين مجری کوله پشتی پيدا کرده .... می خواستم از شما کمک بگيرم از لينکی يا رابطه ای با ايشون داريد يه قرار از طرف من باهاشون بذاريد تا من باهاشون رودررو صحبت کنم... ببينم نظر ايشون نسبت به اين مساله چيه....؟ راستی امير خان ايشون هنوز مجرده ديگه؟...»

 

پدر نسل سومی هم نوبره.... 


 
چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥ :: ٧:٢۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? بازی گفتگو...

 

چقدر راحت درگير اين اگر ...آن گاه ها می شويم...

اگر سيد با موشک تل آويو را بزند آن گاه شورای امنيت هم ما را و پرونده ی ما را ....

اگر نميری٬ آن گاه...

چه راحت... چه آسان...فرسوده مان کردند. ذره ذره انرژی مان را گرفتند.کجاست آن تحرک «روح الله»ی . مگر چقدر می خواهيم برای اين مسافرخانه خرج کنيم...؟

بعضی ها چقدر اين بازی گفتگو را جدی گرفتند...

 


 
شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? ماه خدا...

 

اومدن ماه خدا مبارک.

 

داداشمون آقا سيد مجتبی هم رخت دامادی به تن و حلقه ی اسارت عاطفی و تعهد و دلبستگی را به دست کرد. الحمدالله که در و نخته جور است و دلهاشون هماهنگ.

راستی تو دلت چطوره؟ خيلی وقته که...

 

شعر از دوست بزرگوارم  اميد مهدی نژاد

تو ننگ عربی، سید حسن!

نام تو را باید

از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

تو

بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات

لم بدهی

و چرت تابستانی ات را

با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می گیری

و از پشت تریبون المنار

با نعره هایت

چرت ما را پاره می کنی

 

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!

نه شکمت

آن اندازه است

که از پشت دشداشه های سفید

وقار عربی ات را نمایان کند

نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می گذاری

که ما را به یاد خمینی می اندازد

که یکبار چرت مان را پاره کرده بود

 

تو ننگ عربی، سید حسن!

بجای آنکه در حرمسرایت بگردی

و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی

تا فردا در بهشت

برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت

که نمی دانیم کجاست

می نشینی و نهج البلاغه می خوانی

 

تو کافر شده ای، سید حسن!

و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...

 

فقط به رسم مردان بزرگ عرب

صادق باش و بگو

برد موشک هایت

به ریاض که نمی رسد؟!

 


 
چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥ :: ٢:٥۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...