e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? ما که جز خودت ...


امروز برايم تداعی شدی... قبلا قط سردر سينما بود که نگاه نمی کردم. اما حالا... اذيتم کردی. دستم به جايی بند نبود ...وضو گرفتم. نماز خواندم. خنديدم. حتی از خداحافظی نشريه که ساده و خودمانی خداحافظی کردم هم؛ دلم نگرفت . اما حالا بغض دارم. امامزاده می خواهم. نور سبز...تنهايی. حتی بی شرمی از ديگران که چشم گرد کرده اند برای بزرگ کردن کوچکترين اشتباهت.... يک لحظه جدايی می خواهم و يک محرم که ابايی از بيان نداشته باشم. يا شايد هم سنگي؛ صبوری...

اين روزها هم می گذرد... حالا هی امروز و فردا کن...

عکس: علیرضا نیکرخ


 
سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥ :: ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? يگانه استاد....

 

بعضی موقع ها جور دیگر زندگی کردن هم لازم است؛ نه!؟
ما با همین حالی که داریم خوشیم. "گر گرفتن" ، "سردرد"، "بی خوابی" ،"شنیدن حرف زور از آدم های مختلف "، "سیاستهای غلط فرهنگی"(اینو خوب اومدم ها)...  اصلا بگذار یک حقیقتی را برایت بگویم یک روز می شوم معدن انرژی ، این جوونا چی بهش می گن : انرژی مثبت...یک روز هم بلانسبت شما می شوم ناراضی همه عالم البته می دانم که اقتضای سن هست و عادی...

جشنواره ی 18 کلمه ای  در رابطه با حضور ایران در جام جهانی هم برگزار شد و هیات داوران که همگی شان حق استادی به گردنم دارند جمله ی زیر را شایسته ی رتبه ی برگزیده در نثر دانستند:

"تیم ملی فوتبال ایران، برای حضور مقتدر در جام ملت های آسیا، سه بازی تدارکاتی در جام جهانی برگزار کرد."

اما بهترين قسمت مراسم تقدير از يگانه ی نازنينی به نام استاد:منوچهر احترامی بود. در مراسم هم گفتم که خوشحالم در زمانی زندگی می کنم که سايه ی اين فرد روی سر دانشجويان طنز است... خدا عمر با عزت دهاد و سلامتش بدارد اين پير ما را....



 
شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥ :: ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز...

 

 ....هرچه می گذرد از تو دورتر می شوم. حالا هی بشین و قصه ی لیلی و مجنون را حفظ کن... اصلا برو ضبط را روشن کن ...نوار تندی بذار، گیلاس دوتایی به گوشت آویزان کن و برقص! آن قدر برقص که تمام بدنت خیس عرق شود و تمام موههای مشکی بلندت  به هم بچسبد...من که شانه نمی کنم. تند برقص و آرامشت را بگذار در کوزه و آبش را بریز پای باغچه شاید درختی سبز شد.یک درخت چنار بزرگ. از آنهایی که به درد شکنجه ی ابرها می خورد.

تو مثل نوشابه ی گازدار بدون قندی! که هم مفید است و هم ضرر دارد...تو دیوانه ای! از آن دیوانه هایی که اگر آرایشت کنند زشت می شوی! تو همین طوری خوشگلی با همین دیوانه بازی هایت... با همین داخل حوض پریدن هایت...
 دوباره که پنجره را باز گذاشتی... دفعه ی پیش بیرون پریدی بس نبود؟ حالا هی خون را از جگر ما بیرون می کنی....راستی گفته بودم دندان روی جگر بگذار! حالا بردار. بیا بنشین همین جا درست رو به روی من . من هم با جسارت تمام به جای نگاه به تو، به عکست روی دیوار نگاه می کنم....
همیشه از مشکی پوشیدنت خوشم می آمد با اینکه هیچ وقت در لباس مشکی ندیدمت. باز هم که بچه شدی...گیلاس ها را از روی گوشت بردار. خواب دیدم آن قدر قدت بلند شده که سرت خورد به آسمان. هواپیمايی را فوت کردی...مسافرانش زمین خوردند و مردند. بعد هم مرا بالا بردی و انداختی زمین. جمجمه ام شکست. از دماغم خون امد. تو هول کردی.... با طلوع آفتاب من خوب شدم. رفتم آسایشگاه. بعد همه اش منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز بودم که به دیدارم بیاید. تو  در آسمان حمام ابر و آفتاب می گرفتی. اصلا هم یادت نبود که با ماشین به من زدی.من داشتم کتاب می خواندم. کتاب بهانه بود.عکس تو بین برگه هایش بود. بعد اذان شد. عکس تو را پاره نکردم.کتاب را بستم. قایمش کردم.
تو را لو داده بودند. همانهایی که مثل خودت بودند. اما هیچ وقت نگرفتنت. فقط می آمدند سراغ من. من هم چشم هایم را می بستم و به آنها می خندیدم.آن هم چه جوری؟ ناجور، بد. تو الان روی زمین هستی . در خانه ای بزرگ خوابیده ای. من هم در خانه ای کوچک. فاصله ی تو تا اینجا خیلی زیاد است... مثل فاصله ی قبرها با هم... وقتی رفتی تمام درها و پنجره ها را باز بگذار....


 
شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥ :: ٤:٢٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? صلات ظهر شهريور...

 

پاهای خسته٬ سر ظهر٬ ميدان ولی عصر. قربانت برم آقا!  هيچ چيز ميدانت به خودت نمی ماند. روسری های قرمز تند٬ عينک های  دودی٬ ماشين های دوبس دوبسی که رنگهای خاصشان هم مطابق سليقه ی صاحبانشان نشان دهنده ميل آنها برای مورد توجه قرارگرفتن توسط موجودات خاصی از تنوع زيستی است.پسری که پشت فرمان نشسته است از چشمهايش خون می بارد. تا صبح بيدار بوده اما هنوز هم سير نشده....آهو که می بيند يادش می افتد که گرگ است...مهمترين آرزويش هم٬ روزی سگ گله شدن است. بعيد نيست از اين روزگار....

محو می شوم. انگاری هيچ کس نيست. يک نفر در مغازه ای از دور ميدان آب هويج خنک می خورد٬ می ميرد. يکی بغض در گلويش گير می کند و دلش می ترکد...از بس که ديگر جان نداشته است. از بس که اين واژه های لعنتی به گلويش فشار آورده است.

زنی عروسک می فروشد. چشمهايش ديواری از غم را روی سر آدم خراب می کند.

مردی جاافتاده دستهايش را می گيرد رو به آسمان و می گويد :‌ «خدايا!....»


 
دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥ :: ۱:۱٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? مترو...

 

تولد چشمهايش مبارک ...

دیروز در مترو دیدم یکی انتهای واگن معرکه گرفته که من دعا می کنم شما آمین بگویید؛ جماعت هم که منتظر الفرصت... می گفت: خدایا از عمر مادرزن من بکاه و به طور مساوی بین تمام مسافرهای این واگن تقسیم کن. همه گفتند: الهی آمین! و چندین دعای مربوط به همین زمینه و قس علی هذا....آخرش معلوم شد مادرزنش زیر پای دختره نشسته و مهریه ی سنگینش را گذاشته اجرا...البته با قید این که شوهرش را دوست دارد و قصد جدایی ندارد.

بعد از چند تصادف و برخورد واگن های مترو به همدیگر... تمهیدی مدیرانه اندیشیده شد. قرار شد که از امروز به جای واگن های اول و دوم که مخصوص نسوان محترمه بود؛ واگن های اول و آخر به این امر اختصاص یابد تا اگر خدایی نکرده تصادف و برخوردی پیش آمد .... بله ديگه!

 


 
یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥ :: ۳:۳٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...