e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? جواب سوال...

حضور خدای گرامی

سلام

خدای محترم! لطفا از آن‌ اقیانوس ‌بی‌پایان کرم و لطف خویش، فهمیدن مسایل زیر را بر من‌ آسان کنید....

۱- تمام بازی‌ها و سرگردانی‌های سیاسی و دیپلماتیکی که استرس و ترس و اضطراب را در دل مردم روز به روز بیشتر می کند.....

2- تمام آدم های بی شعور کارنابلد که به واسطه‌ی رابطه واسم پدربزرگوارشان و دایی گرامی شان - که دیگر حتی از ذخایر نظام هم چیزی فراتر رفته اند- به مسوولیتهایی منصوب می شوند که بنای ویرانه را کاملا نابود کنند و با همه اینها ادعای تخصص و شعور می کنند. جالب است برای حقوق صد تومان و دویست تومانی کارمندها خست می کنند و بعد از چند ماه پرداخت می شود ولی خرج های میلیونی به راحتی تمام دروغ های روزانه شان خرج می شود.

3- خرج میلیاردی سازمان فرهنگی هنری شهرداری که برای یک نصفه روز مراسم و نماز عید فطر در مصلی تهران، در حالی که می شناسم رفقایی را که منتظر یک وام یک میلیون تومانی هستند تا یکی از زخم های زندگی شان را دوا کنند. تازه برای آن وام هم دو سه تا ضامن و کلی دردسر باید بکشند.

4- چرا معاون فرهنگی یکی از بزرگترین سازمان های علمی - فرهنگی کشور، پسرخاله‌ی آقای رییس است و همین آقای رییس یکی از دوبرادر آبدارچی همان اداره را به بهانه‌ی رفع شائبه رابطه‌ی فامیلی اخراج و از نان خوردن انداخت...؟

خدای گرامی لطفا توفیق نفهمیدن در بعضی از امور را عطا فرمایید.

بنده‌ی ذلیل و حقیر...امیر


 
شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

   

 

 

    ? علی...

دیشب شهر نفس کشيد و حالا هم آسمان...

می دانستی که من انگشتری دارم که نگينش سنگ حرم نجف است. دیشب ...

 

 

 

 


 
یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥ :: ۳:٥٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? ***...

  دلم می خواهد تو را با نام کوچکت صدا کنم...

  دلم می خواد ترو به نام کوچيکت صدا کنم....


 
شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥ :: ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? سوگ استاد ...

 

« کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وابشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه‌ی باهار کدوم وره

تو شهرمون آخ بمیرم! چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله‌ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته‌ایم بگه خونه‌ی باهار کدوم وره

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می‌کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می‌کنن
آخر خط که می‌رسیم خطو درازش می‌کنن
آهای فلک که گردنت از هممون بلندتره
به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی باهار کدوم وره
»

صبح اسماعیل امینی پیام فرستاد که«عمران صلاحی رهایی یافت. تشیع...». سه چهار بار پیام را خواندم. نمی فهمیدم. عمران صلاحی ...! چند هفته ی پیش تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و قرار شد که بعد از کامل شدن حوزه ی تعاریف، پایان نامه را برایش ببرم که نظر بدهد...استاد عمران قرار نبود برود. بغض از گلویم بالا و پایین می رفت. نمی توانستم گریه کنم. یاد حرف خودش افتادم که می گفت در مجلس ترحیم پرویز شاپور همه جای گریه، می خندیدند. مجلس ترحیم یک طنزپرداز بود دیگر.همین حالا که دارم می نویسم دایم خاطراتش و شاگردی هایم  پیش او در ذهنم احیاء می شود.

 مصاحبه ی عمران صلاحی با 7 سنگ


  استاد عمران صلاحی مرگش هم مثل زندگی اش آرام و نجیب بود.دیروز قلبش درد می گیرد. خودش می رود بیمارستان و امروز سحر هم .... هیچ وقت دنبال خودش نرفتیم. اصلا فکر نمی کردیم به این زودی برود... همیشه آیینه معرفی دیگران به ما بود. بی راه نیست اگر بگویم پرویز شاپور، کیومرث صابری، مرتضی فرجیان و خیلی از بزرگان طنز این مملکت را با او شناختم .
بی ادعا بود و ماه. بخشش دانسته های زیادی که داشت جزیی از وجودش بود. نمی دانم! هنوز هم باورش سخت است. اما هق هق امروز صبح بچه ها مقابل بیمارستان توس حکایت دیگری دشت.

سرسلامتی دارم به نازنین های بزرگوار:منوچهر احترامی و ابوالفضل زرویی ....  امروز واژه چسباندن به هم سخت است.

مراسم تشیع روز پنج شنبه 13 مهرماه - ساعت 9 صبح- از خانه ی هنرمندان.
بهشت زهرا. قطعه ی هنرمندان 

 


 
چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥ :: ٢:۳٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 

 

 

    ? عشق=گنجشک...

 

حس قشنگی داشت:

« عشق مثل گنجشک می ماند. اگر آن را در دست هایت سفت نگه داری؛ می میرد. اگر شل و وارفته بگیری؛ فرار می کند...پس باید او را طوری در دست هايت بگیری که خوابش ببرد.»

عکس:علی شکری


 
یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥ :: ۱:٠۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

    ? نمی دانی حنا خانوم...!


 چه فرقی می کند آهو با کلاغ ...؟
وقتی تو هر آتشی دلت بخواهد می سوزانی !
و اصلا
نمی دانی حنا خانوم!
 که یک جای قصه، یکی منتظر شما بود...
چه فرقی می کند وقتی که ....
نه تو آخر قصه را می دانی و نه تمام آدم های شبیه تو...

من از عرض خیابان عبور می کنم
بی آهنگ، بی ترانه ...
اصلا هم به تو فکر نمی کنم
نه! دروغ گفتم!
فکر می کنم ....

ولی بیشتر به «پایان نامه» ام می اندیشم و تمام جام های تهی...

امروز را به طلوع می اندیشم
و فردا به غروب فکر

تمام دوستانم با رنگ های چشم متفاوت
خوب می دانند که بازی ما
یک قایم موشک (باشک!)است

 تا وحی بیاید و زمین به رقصی دوباره متولد شود....

عکس: گلبو فیوضی

 


 
یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥ :: ۱:٠٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...