e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? هی خط های بی گفتگو؛ خط های عجيب!...

 

این خط اول راه نمی افتد.خط دوم هنوزنوشته نشده و خط سوم هم که تو هستی. من بین خط ها زندگی می کنم.این خط ها هم برای خودشان دنیایی دارند.
دوتای آنها پایه هستند که تا هرجا شده موازی جلو بروند...در حالی که زیرچشمی به هم نگاه می کنند به روی هم نمی آورند که برای هم مهم هستند.
دوتای آنها را می شناسم که دایم به هم نزدیک می شوند بعد دوباره دور می شوند.در همسایگی آنها دو خط هسنتد که دایم به هم می خورند و حتی تا به حال چند بار از همدیگر عبور کرده اند.
در بین خطوط اتفاقات جالبی هم می افتد؛ مثلا یک بار سه خط در یک نقطه به هم خوردند...پک و پهلوی "همه" شان نابود شد. ما از بقایای آنها فقط توانستیم چندتا "پاره خط "دربیاوریم.
 یک باردو تا خط با چه ضخامت و رعنایی با هم بساط "کل" راه اداختند. این ماجرا برای دیگران زیاد خوشایند نبود....دستی از غیب آمد و با یک نیم خط کوچک آنها را به هم وصل کرد....آخرش معلوم نشد جوهر کدامشان آلوده بود که دیگری را از پا درآورد.هر دو محو شدند.
چند تا خط زیاده طلب هم بودند که دایم چشم و دلشان می دوید... آخرش شدند: "خطا".
یادم می آید یک بار که ترافیک خیلی سنگین بود چند تا خط که اعصابشان خرد شده بود به شدت به برخورد کردند و بعضی هایشان از چند نقطه همدیگر را قطع کردند. آن وقت مسوول بهسازی خط ها که آدم متعهدی هم بود، آنها را به وسط میدان اصلی خطوط منتقل کرد تا بقیه هم ببینند.چند سال بعد مسوول جدیدی آمد و آنها را به نمایشگاه هنر معنوی انتقال داد.
پدیده ی دیگری که آن را مشاهده می کنیم خط هایی هستند که خود را به خیابان ها می اندازند تا به دریا برسند.ماشین آنها را زیر می گیرند و بعضی جاها آنها را قطع می کنند.

نتیجه گیری
امان از وقتی که یک خط خود را در آیینه درازتر ببیند.
امان از وقتی که آخر یک خط ستاره ای برای توضیح بیشتری بیاید و خط بی جنبه! آن ستاره را به خودش بگیرد.
امان از وقتی که یک خط خود را کلفت تر از آنچه هست فرض کند.


 


 
جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤ :: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...