e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? به شهید می مانی...

 

به شهید می مانی.از آن شهیدهای دیررسیده. موقع رفتن برایت مجلس «حلال کنون» گرفتیم. جالباسی ایستاده را گذاشتم وسط وهرچه دراتاق بود را به رویش آویزان کردم. ازقصد، که دیگران وقتی می نشینی ، کامل تو را نبینن. حرف زدیم. حرف زدی. مثل تمام برنامه های دیگر به آخرش رسیدیم. همه را در آغوش کشیدی وحلالیت زبانی ازهمه شان گرفتی. آخرین نفر من بودم. در آغوش هم. سینه به سینه. گردنت را بوئیدم.
 آرام در گوشت گفتم: «مواظبش باش، امانته»
 گفتی :«حلالم کن»
گفتم:«نه!»
نپرسیدی چرا حلالت نمی کنم. فقط گفتی:«ترا به جدّم، بگذر...»
***
به شهید می مانی. از آن شهید های دیر رسیده. از آن شهدای اهل بخیه. از آنهایی که نصف بدنشان زیر شنی تانک جامانده است.
گفتی :«تنها نما...» با همان نگاههای خاص!بهت فهماندم که نباید ادامه دهی...
***
به شهید می مانی. از آن شهیدهای دیر رسیده...

*
پ – ن : 
دختر بدحجابی که در واگن مترو بالای سر من و نوشته ام (نوشته ی بالا) ایستاده بود و بدون اجازه آن را دید می زد، آهسته به پسر جلفی که کنارش ایستاده بود، گفت:«ول کن بابا! نمی فهمم چی می نویسه. فردا صبح یادت نره که بیایی دنبالم...»



 
دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٤ :: ٢:٠٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...