e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? کی می دونه آخر قصه چیه...؟

 

این روزای عاشقونه مال تو               این شبای بی قراری مال من

عجب معجونی است این «گذشت زمان». آن چنان قدرتی دارد که وصفش سخت است . از یک طرف احساس نزدیکی بیشتر و از طرف دیگردوری افزون تر. شاعر بی دلیل نگفته که «وقتی دورم به تو نزدیکترم».

منم و حسرت با تو ما شدن                تویی و بدون من رها شدن

گذشت زمان ،آدمی ،زندگی ، تلخی و شیرینی را افسون می کند. در مقابل «خاطره» قد علم می کند به یک تقابل مهمان می شویم. عقل رایش گذشت زمان است و بازسازی آنچه که دیروز چیز دیگری تعریفش می کردی .یک حس زیرپوستی! که تو هستی و او هم ...الحمدالله برای خودمان کلی آدم معقولی شده ایم.

آخر غربت دنیاست، مگه نه؟               اول دوراهی و آشنا شدن

 


 
دکتر می گفت: «فکر نکن با جلوتر رفتن زمان همه چیز بهتر می شود....نه!هرچی جلوتر می رود سختی آن هم بیشتر می شود.» ومن این روزها چقدر آماده ی زودتر گذشتن زمان هستم. که لذتی شیرین دارد این زودتر گذشتن... و دایم نزدیکتر شدن ...

من را تو به خود خواندی ، معشوقه ی ناخوانده              دل را به ازل بسپار، یک دم به ابد مانده...

 


 
یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤ :: ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...