e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? تو نگاه می کنی...

 

مقدمت گلباران. وقتی بیایی، می رویم و با هم گریه می کنیم. من جای خلوتی سراغ دارم. اما تو باید وسط هفته بیایی که برویم.آخر هفته ها شلوغ است. مثلا سه شنبه بیا. وسط هفته است. خلوت است. آنهایی هم که می آیند مثل من و تو دنبال یک جای گریه می گردند.باور کن آدمها آنجا هیچ کاری با ما ندارند. می رویم ودر جای خودمان می نشینیم و من ناگفته ها را برای تو می گویم. آن قدر می گویم و گریه می کنم که سینه ام شود اندازه ی یک پر.تو نگاه می کنی و من گریه. تو هستی و من گریه می کنم! دنیای آدمها را می گذاریم برای خودشان.وسط هفته است. تا آخر هفته که زمان زاد و ولد آدمهاست فاصله زیاد است.من خودم را آنجا تشیع می کنم . تو نگاه می کنی. من خودم را تشریح می کنم. تو نگاه می کنی. به کبوتری اشاره می کنی که دلت می خواهد روی شانه ات بنشیند. باران می گیرد. کبوتر و شانه ی تو با هم خیس می شوند. وسط هفته است. خلوت است. آدمها غریزه و فطرتشان از هم فاصله دارد. آخر هفته یکی می شود.تو نگاه می کنی و من گریه. می گفت: مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد. تو اگر وسط هفته بیایی می توانیم در یک چارچوب بگنجیم. آن وقت تو نگاه می کنی و من گریه.


 
یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ :: ٩:۱٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...