e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز...

 

 ....هرچه می گذرد از تو دورتر می شوم. حالا هی بشین و قصه ی لیلی و مجنون را حفظ کن... اصلا برو ضبط را روشن کن ...نوار تندی بذار، گیلاس دوتایی به گوشت آویزان کن و برقص! آن قدر برقص که تمام بدنت خیس عرق شود و تمام موههای مشکی بلندت  به هم بچسبد...من که شانه نمی کنم. تند برقص و آرامشت را بگذار در کوزه و آبش را بریز پای باغچه شاید درختی سبز شد.یک درخت چنار بزرگ. از آنهایی که به درد شکنجه ی ابرها می خورد.

تو مثل نوشابه ی گازدار بدون قندی! که هم مفید است و هم ضرر دارد...تو دیوانه ای! از آن دیوانه هایی که اگر آرایشت کنند زشت می شوی! تو همین طوری خوشگلی با همین دیوانه بازی هایت... با همین داخل حوض پریدن هایت...
 دوباره که پنجره را باز گذاشتی... دفعه ی پیش بیرون پریدی بس نبود؟ حالا هی خون را از جگر ما بیرون می کنی....راستی گفته بودم دندان روی جگر بگذار! حالا بردار. بیا بنشین همین جا درست رو به روی من . من هم با جسارت تمام به جای نگاه به تو، به عکست روی دیوار نگاه می کنم....
همیشه از مشکی پوشیدنت خوشم می آمد با اینکه هیچ وقت در لباس مشکی ندیدمت. باز هم که بچه شدی...گیلاس ها را از روی گوشت بردار. خواب دیدم آن قدر قدت بلند شده که سرت خورد به آسمان. هواپیمايی را فوت کردی...مسافرانش زمین خوردند و مردند. بعد هم مرا بالا بردی و انداختی زمین. جمجمه ام شکست. از دماغم خون امد. تو هول کردی.... با طلوع آفتاب من خوب شدم. رفتم آسایشگاه. بعد همه اش منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز بودم که به دیدارم بیاید. تو  در آسمان حمام ابر و آفتاب می گرفتی. اصلا هم یادت نبود که با ماشین به من زدی.من داشتم کتاب می خواندم. کتاب بهانه بود.عکس تو بین برگه هایش بود. بعد اذان شد. عکس تو را پاره نکردم.کتاب را بستم. قایمش کردم.
تو را لو داده بودند. همانهایی که مثل خودت بودند. اما هیچ وقت نگرفتنت. فقط می آمدند سراغ من. من هم چشم هایم را می بستم و به آنها می خندیدم.آن هم چه جوری؟ ناجور، بد. تو الان روی زمین هستی . در خانه ای بزرگ خوابیده ای. من هم در خانه ای کوچک. فاصله ی تو تا اینجا خیلی زیاد است... مثل فاصله ی قبرها با هم... وقتی رفتی تمام درها و پنجره ها را باز بگذار....


 
شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥ :: ٤:٢٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...