e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? آقای صاحب خانه ...

گفتم:«من نمی یام .»
خانم والده که روسری اش را گره می زد با لحن خاصی گفت:«مگه خونواده ی ما چند نفر هست که یکیمونم عید دیدنی نیاد، یا همه یا ...»
سریع فهمیدم که این دفعه بخشنامه رسمی است و سرپیچی باعث منت کشی آینده. با بی میلی کتاب «در خلوت خواب» را بستم و لباس پوشیدم. لباس هایی که پوشیدنشان عید و غیر عید نمی شناسد . رفتیم صله ی ارحام .
ِِّّۀۀۀۀ
بازکردن در خانه به روی ما با بستن دکمه ی کمر شلوارنظام آقای صاحب خانه همزمان بود . بوسه ای زدیم و بوسه ها گرفتیم . همه چیز عادی بود تا اینکه چای تعارف کردند. امان از این چشم ها که کجاها کار نمی کند... دو سرکِش« قِیطونی»زیر شلواری راه راه آقای صاحب خانه از میان زیپ شلوار نظام ایشان بیرون زده بود. سرکوب آغاز شد. خودم را یاد تمام حوادث غمگینانه ی اخیر انداختم تا جلوی خنده ی بی همه چیز را بگیرم...ماجرا از آنجا جالب شد که آقای صاحب خانه تقریبا دو زانو روی مبل نشستند و بحث جنگ عراق و آمریکا را شروع کردند...من هم دقیقاروی مبل روبه رویی آقای صاحب خانه نشسته بودم، داشتم می ترکیدم . نگاهی به ابوی و خانم والده و اخوی انداختم ... اخوی به بهانه ی پسته ای افتاده به زمین به زیر میز رفت واز زورخنده ده دقیقه ای بالا نیامد،ابوی تشری زد
وآرام گفت :« حیا کنید، زشته .»
بحث آقای صاحب خانه به سیاست های جنگی بوش رسیده بود که مهمانان جدیدی رسیدند و ما زحمت را کم کردیم .
ای کاش آقای صاحب خانه متوجه کش های دوسره ی بیرون آمده شده باشد...


 
یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢ :: ٧:٢٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...