e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? مردان دخمه...

با كمك اهورا

دخمه يعني گور. يعني سوراخي فقط به اندازه هيكل خودت، حتی كوچكتر. اگر مي خواهي بفهمي دخمه يعني چه، يك گور براي خودت بساز.از هرچه وهرجا فرقي نمي كند.فقط هيچ جاي بدنت نبايد بدون تماس با يك سطح بماند. تو الان توي دخمه اي! اما دخمه اي كه هر وقت دلت خواست، مي تواني از آن خارج شوي، نفسي تازه كني، احتمالا آب پرتقالي بخوري و چند قدم راه بروي. پس دخمه تو يك چيز كم دارد: حس اختيار نداشتن ، حس زنداني بودن، حس مرده بودن.

آن چيزي كه دخمه را دخمه مي كند، تنگي و تاريكي اش نيست، حتي وحشت تنهايي اش هم نيست. دخمه ممكن است بزرگ باشد و حتي پرنور. ولي اين حجم بزرگي و نور، پشت دري تلنبار شده است كه چرخيدنش روي لولا، به اراده تو نيست. تو همان مرده اي هستي كه بايد خاك را از بالا ، ذره ذره از رويت بردارند تا بتواني نفس بكشي. يعني باور زنده بودنت هم دست كسي است كه، آنطرف در زنده است و به احتمال قوي تو را زنده نمي خواهد وبراي همين هم،  تو توي دخمه اي. مردان دخمه، تو و او هستيد. مردان دخمه، مرداني در هر دو سوي اين در بسته اند. اين آجرچين وحشت، اين سلول.  به قول«احمد مطر» شاعر عراقي: در سلولم بودم/ ومي انديشيدم:/ در اينجا آيا زنداني منم/ يا نگهباني كه در كنارمن است/ چون آنچه حايل ماست/ ديواري است

 مردان دخمه مفعولند. چه آنها كه مغزشان ملات جرز ديوارهاي بلند است، و چه آنها كه دست هنرمندشان، في البداهه آجر مي سرايد. راز اين سوال، در هزارها و ميليونها جفت چشمي است كه اين نمايش ديوارسازي را تماشاگرند. چشمشان عادت كرده است به چينش منظم آجر، به تاريكي مبهوت دخمه. دخمه سازها، نگاه هايي عادت كرده اند. نگاههايي بي نظارت، كه وقتي جلوي چشمهاي ماتشان بشكن بزني، ويا ديوار را فرو بريزي؛ يكباره مي پرسندمگر چه خبر بود!؟»

 مي توان لشكري از اين «مگر چه خبر بود»ها را يافت كه البته هر كدام خاكي از خرابي ديوارهاي گذشته، بر گرده دارند. وشما... شما چطور؟ مرد دخمه ايد يا مبهوت ديوار؟ ناظريد يا «مگر چه خبر بود»؟ چند نفر مرد دخمه را مي شناسيد؟ وهرچه هستيد وهركه؛ از اين به بعد، وقت راه رفتن به صداهاي زير پايتان بيشتر دقت كنيد.شايد زمين زير پايتان پوك باشد، يك دخمه!

***************

وسلامي و آرزويي قشنگ تر از قبل و قبل ها....دوستي منتظر باشد تا كلاس آيين رفاقت  براي او بگذارم...به غير از يك نفر بقيه هم هستند؛ عزيز نازنين...!


 
چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢ :: ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...