e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? اندرحكايت شركت در تظاهرات...

چهارشنبه به رسم قديم در ساعت معين و مألوف خانه را به سمت دانشگاه بعد از التماس دعا از خانم گل - مادرم - ترك كردم. ايستگاه دروازه دولت ميعادگاه روزهای زيادی از سفرهای درون شهری من؛ كمی شلوغ تر از روزهای قبل بود. بليط بيست تومانی در دست به نظاره‌ی اتوبوسی كه مقصدش انقلاب باشد، ايستادم.
اتوبوس آمد. ما بين در و يك آقای مسافر ديگر سوار شدم. نرسيده به ميدان فردوسی ديگر ماشين حركت نكرد .... جماعت روان بودند به سمت ميدان انقلاب به جهت اعتراض به آمريكا و آمريكاييهای پدرسوخته. راننده سه‌بار درعقب كه من در آستانه‌اش بودم، را گشود. بار سوم عزم جزم كردم و پياده شدم. درهمان حين پياده‌شدن در محاصره گروهانی 35 الی 40 نفره از نسوان خشمگينی قرار گرفتم كه يكی در ميان پرچم به دست داشتند و به طرز شديدی خواهان استخراج پدر آمريكا بودند .... راننده هم تا از اتوبوس پياده شدم در را بست. راه اميد مرا بست. مانده بودم آن وسط حيران. راهی نداشتم. زير ماشين هم مطمئنا جايی مناسبی برای خارج شدن از حلقه‌ی محاصره‌ای كه دايم تنگ‌تر می‌شد، نبود. اين ميان چهره‌ی دو برادر غيور ديدنی بود كه از فاصله‌ی ابتدای گروهان خواهران هی بال بال می‌زدند و مرا نشان می‌دادند ... كه تو چطوری رفتی آن وسط؟
توكل بر خدا كردم و 20 الی 30 قدم همراه گروه نسوان شعار دادم ....


 

كلاس ساعت 10.30 را 11.30 رسيدم.
 


 
شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...