e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.....................●●...

واحد عمومی

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

کوروش عليانی

استاد فرشچيان

شانا

آوینی

سنگک

بازتاب

مهر

فارس

ايکنا

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

خبرنگاری تلويزيون

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سعید با خودش

مهدی طناز

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

لیوان

نشانی

ساده دل

اسیر خانم بچه‌ها

حاج خلیل

عبید شاکی

احسان

نون والقلم

يه تيکه ...

نه؟

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

 

.....................●●...

 واحد خواهران

لیلی

دریاترین

هديه

اتوپيا

نقاط عطف

سوگلی

ميز

شکيبا

خاتون

روز چهل و سه

هدی

دل نوشته‌ها

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? وچشمهايت....

وقتي كه چشمهايم مي خواهد روي خطهاي سفيد و ممتد و پاره ، پاره ي جاده در بيايد... خاطره اي دور ، خاطره اي نداشته و خاطره اي محو به دادم مي رسد و يادم را مي برد.
هر سو تو... به نظاره نشسته اي . سينه مي درم. سينه مي زنم. داد مي زنم. رهايم كن. آزادم كن... جاده خلوت است . من اين طرف ايستاده ام و تو آن طرف....اراده مي كنم به حركت. ماشيني بزرگ از راه مي رسد. مي ايستد. راه مي افتد....تو ديگر آن طرف جاده نيستي...اصلا انگار نبوده اي. مويرگهاي چشمم پاره مي شود.چشم هايم خوني مي شود. در همان حال كه مي خواهم صدايت كنم، صدايم مي گيرد.
وحشت اين كه ميان شكوفه هاي آلبالو گمت كنم... ترسي خفيف بر جانم مي ريخت.
دستهايم را موازي زمين باز مي كنم...مي چرخم. مي رقصم. با هزار ترانه ي تو....من ملك بودم و فردوس برين جايم بود‌

شايد بايد دوباره نگاهی به درس های استادم کنم.                     
خيلي وقت بود كسي درباره ام قضاوت نكرده بود... چند روزي كمرنگم، ماتتد آن چه كه تا به حال از عمر داشته ام لااقل در نظر خودم.
چه آرامم مي كند اين سلام...

                 السلام عليك  يا فاطمه الزهرا


 
جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳ :: ۱:۱۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

پيام هاي ديگران ()

 

 
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...