هی خط های بی گفتگو؛ خط های عجيب!...

 

این خط اول راه نمی افتد.خط دوم هنوزنوشته نشده و خط سوم هم که تو هستی. من بین خط ها زندگی می کنم.این خط ها هم برای خودشان دنیایی دارند.
دوتای آنها پایه هستند که تا هرجا شده موازی جلو بروند...در حالی که زیرچشمی به هم نگاه می کنند به روی هم نمی آورند که برای هم مهم هستند.
دوتای آنها را می شناسم که دایم به هم نزدیک می شوند بعد دوباره دور می شوند.در همسایگی آنها دو خط هسنتد که دایم به هم می خورند و حتی تا به حال چند بار از همدیگر عبور کرده اند.
در بین خطوط اتفاقات جالبی هم می افتد؛ مثلا یک بار سه خط در یک نقطه به هم خوردند...پک و پهلوی "همه" شان نابود شد. ما از بقایای آنها فقط توانستیم چندتا "پاره خط "دربیاوریم.
 یک باردو تا خط با چه ضخامت و رعنایی با هم بساط "کل" راه اداختند. این ماجرا برای دیگران زیاد خوشایند نبود....دستی از غیب آمد و با یک نیم خط کوچک آنها را به هم وصل کرد....آخرش معلوم نشد جوهر کدامشان آلوده بود که دیگری را از پا درآورد.هر دو محو شدند.
چند تا خط زیاده طلب هم بودند که دایم چشم و دلشان می دوید... آخرش شدند: "خطا".
یادم می آید یک بار که ترافیک خیلی سنگین بود چند تا خط که اعصابشان خرد شده بود به شدت به برخورد کردند و بعضی هایشان از چند نقطه همدیگر را قطع کردند. آن وقت مسوول بهسازی خط ها که آدم متعهدی هم بود، آنها را به وسط میدان اصلی خطوط منتقل کرد تا بقیه هم ببینند.چند سال بعد مسوول جدیدی آمد و آنها را به نمایشگاه هنر معنوی انتقال داد.
پدیده ی دیگری که آن را مشاهده می کنیم خط هایی هستند که خود را به خیابان ها می اندازند تا به دریا برسند.ماشین آنها را زیر می گیرند و بعضی جاها آنها را قطع می کنند.

نتیجه گیری
امان از وقتی که یک خط خود را در آیینه درازتر ببیند.
امان از وقتی که آخر یک خط ستاره ای برای توضیح بیشتری بیاید و خط بی جنبه! آن ستاره را به خودش بگیرد.
امان از وقتی که یک خط خود را کلفت تر از آنچه هست فرض کند.


 

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی

دلم بيشتر واسه ی اونايی سوخت که می خواستن بريزن توی دريا. اما اون بلا سرشون ميومد.

a.n.d.y

چه وبلاگ باحالی:))

حامد

اهدنا الصراط(خط) المستقيم ! اين صحبت قاصدک رو خيلی به خودت نگير .

صحرا

بعضی خط ها هيچ وقت به هيچ جا نمی رسن بيخود کش می يان و می يان و می يان و هی باريکتر ميشن و ميشن تا ديگه هيچ کس اونا رو نمی بينه بعد يه جايی خودشون رو قطع ميکنن ..خلاص !

behnam

سلام امير خيلی جالب بود ولی از اون يکی که بعد اين اومده اصلا خوشم نيومد می دونی که چرا؟نه؟ ايشالا هر جا سر هر کار و در هر حالی که هستی خدا به قد کفايت بهت کمک کنه. دانشکده من تا تو با ......... ديگر به شيوا وا نده آخر به کی آخر که چی؟

هدی

سلام ... بادت رفت بگی که خطهایی هم هستند در گوشه و کنار این خطهای پر هیاهو و شلوغ که فقط می خواهند باشند ... بی هیچ ادعایی ... همین ... فقط باشند و دیگران بودنشان را بپذیرند و به بودن آنها احترام بگذارند... همین ... موفق باشی

جلال

برادرم! اين‌قدر به خط‌های کلفت نپيچ! فردا دامن‌گيرت می‌شوند ها ... .

حميد

سلام امير! الان احساس خطی رو دارم که از هر دو سر هی دارند می‌کشنش تا به زور دراز بشه ... انگار به قول عمران بايد کوتاه اومد تا که درازت نکنند!

saye

اول به دنبال خط خودم بودم و خودم..ولی ميبينم خط من و او تلاقی دارن..پس گره خط ها می ماند ..يا تقاطع يا موازی ..مهم بودن خط ها در کنار هم و سوسو زدن ستاره ای در افق..همين!

faezeh

يك روز آقا كلاغه نشسته بود روي شاخه درخت و با ناخُناش* بازي ميكرد! (1) آقا خرگوشه كه داشته ازون زير رد ميشده نگاه ميكنه، ميبينه كلاغه اون بالا داره واسه خودش حال ميكنه، بهش ميگه: آقا كلاغه! فكر ميكني منم ميتونم بشينم اين زير با ناخنام بازي كنم؟! (2) آقا كلاغه هم ميگه: بعله كه ميتوني! خلاصه آقا خرگوشه هم ميشينه زير درخت و شروع ميكنه با ناخناش بازي كردن. هنوز پنج دقيقه نگذشته بوده كه آقا روباهه از پشت يك بوته ميپره و آقا خرگوشه رو يك لقمة چپ ميكنه. - نكتة مديريتي: براي اينكه آدم بتونه صبح تا شب بشينه يكجا و با ناخناش بازي كنه، بايد اون بالا بالاها نشسته باشه