به شهید می مانی...

 

به شهید می مانی.از آن شهیدهای دیررسیده. موقع رفتن برایت مجلس «حلال کنون» گرفتیم. جالباسی ایستاده را گذاشتم وسط وهرچه دراتاق بود را به رویش آویزان کردم. ازقصد، که دیگران وقتی می نشینی ، کامل تو را نبینن. حرف زدیم. حرف زدی. مثل تمام برنامه های دیگر به آخرش رسیدیم. همه را در آغوش کشیدی وحلالیت زبانی ازهمه شان گرفتی. آخرین نفر من بودم. در آغوش هم. سینه به سینه. گردنت را بوئیدم.
 آرام در گوشت گفتم: «مواظبش باش، امانته»
 گفتی :«حلالم کن»
گفتم:«نه!»
نپرسیدی چرا حلالت نمی کنم. فقط گفتی:«ترا به جدّم، بگذر...»
***
به شهید می مانی. از آن شهید های دیر رسیده. از آن شهدای اهل بخیه. از آنهایی که نصف بدنشان زیر شنی تانک جامانده است.
گفتی :«تنها نما...» با همان نگاههای خاص!بهت فهماندم که نباید ادامه دهی...
***
به شهید می مانی. از آن شهیدهای دیر رسیده...

*
پ – ن : 
دختر بدحجابی که در واگن مترو بالای سر من و نوشته ام (نوشته ی بالا) ایستاده بود و بدون اجازه آن را دید می زد، آهسته به پسر جلفی که کنارش ایستاده بود، گفت:«ول کن بابا! نمی فهمم چی می نویسه. فردا صبح یادت نره که بیایی دنبالم...»


/ 22 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
samira

سلام آشنای دير يافته...فقط می تونم بگم خوش به حالت...همين!

vahid ziaee

نشر الكترونيكي ادیبان منتشر کرد: خبر هاي ‍پنجشنبه :مجموعه اي از غزلهاي پيام جهانگيري .سایتی برای ادبیات معاصر ادیبان آنقدر سياه شد كه ماه از ‍‍پیشانیش طلوع کرد ترجمه اديبان بتي كواليك .امريكا طنز اديبان بررسي رساله دلگشاي عبيد زاكاني قسمت دوم حکایت ورزی :عمران صلاحی دیالوگ خاتمی در فیلم مادر شعر اديبان (غزل معاصر)رواني راديو كبريت مقالات اديبان نقدي بر كتاب رهايي نوشته نغمه رضايي معرفي كتاب از بادكوبه و ديگر چيز ها :ناصر همرنگ نقدي بر كتاب 33 شعر عاشقانه وحيد ضيايي از :ابراهيم شير گير ویژه نامه ادیبان ادبيات مهاجرت :شيدا محمدي (لوس آنجلس) شب كولي مست (فصل اول ) :ناصر همرنگ اديبان از آثار ادبي معاصر استقبال كرده و دوستان مي توانند آثار خود را به navapoemziaee@yahoo.co.in فرستاده و جهت تماس با سردبیر ادیبان از id :donguan57@yahoo.com استفاده كنند.

ققنوس

بطور كاملاً اتفاقي با وبلاگت آشنا شدم روان مي نويسي ولي ببخشيد من منظور اين پست آخر رو يكجورائي نفهميدم

sogoli

«یادم باشد هیچ وقت، منتظر هیچ کس نباشم» «مواظبش باش، امانت است» زيبا بود فقط ..... هنوز هم دخترای بد حجاب و پسر های جلفی وجود دارند که بفهمن چی نوشتی ......

hary haller

برادر. عادت کرده ای به خمار کردن ما. لب چشمه میبری و تشنه برميگردانی. آخر بگو که بود و کجا رفت.

مجتبي.م

با سلام: تازه های ادبی به روز شد. رد می شوی به خانه ی ما هم سری بزن...

فرياد

شهيد در وطن ما كبود مي ميرد بگو كه سركشي اينجا كنون ندارد سر بگو كه عاشقي اين جا كنون ندارد قلب بگو بگو به سفر مي رويم بي سردار بگو بگو به سفر مي رويم بي سر و قلب بگو به دوست كه دارد اگر سر ياري خشونتي برساند به گردش تبري هوا كم است هوايي شكاف روزنه اي رفيق همنفس ! اينك نفس كه بي دم تو نشايد از بن اين سينه بر شود نفسي نه مرده ايم گواه اين دل تپيده به خشم نه مانده ايم نشان ناخن شكسته به خون بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان نهفته جسم نحيف اميد در آغوش به قعر شب سفري مي كنيم چون تابوت

amirmarzban

شنيدم حالشو برديد خونه سعيد باقالی بی ماااااااا.هالشو ببريد هميشه داداش...رخصت..فدات...يا عشق

حميد

تو کيستی که صدايت به آب می‌ماند؟! .... تبسمت به .... / بی‌خيال اين‌ها امير! <دختر بدحجاب> و <پسر جلف> را بچسب که اساس دين و هر چيزی را که داريم، می‌لرزانند!! حتی اين‌قدر مهم هستند که معانی بلندی مثل شهادت را زير پای خودشون می‌ذارن!! (ما از اين داستان نتيجه می‌گيريم که هميشه در مقابل يک شهيد، يک زن بی‌حجاب و يک مرد جلف هست که دستاوردهای او را نفی کند! و کلن زمانی بهترين جوان‌های ما برای اين رفتند به جنگ که زنان، چادر و چاقچورشان را فراموش نکنند!) يادت که نرفته؟: اين داستان/ يک روز مانده به رفتن شروع شد ... در ابتدای کوچه / نام کيست که می‌سوزد؟ / در انتهای کوچه / گام کيست که می‌لرزد؟!

سمبه

"زندگاني سيبي است گاز بايد زد با پوست/ و عجيب سيبها بيمارند / و عجيب زندگي بد‌مزه است/و در اين شهر عجيب دوستي گم شده است..." آقاي امير من به واسطه خودتان برايتان ارزش قائل بودم، اين بي‌انصافي است كه از من بخواهيد ديگر سراغتان را نگيرم... در پناه حق