وچشمهايت....

وقتي كه چشمهايم مي خواهد روي خطهاي سفيد و ممتد و پاره ، پاره ي جاده در بيايد... خاطره اي دور ، خاطره اي نداشته و خاطره اي محو به دادم مي رسد و يادم را مي برد.
هر سو تو... به نظاره نشسته اي . سينه مي درم. سينه مي زنم. داد مي زنم. رهايم كن. آزادم كن... جاده خلوت است . من اين طرف ايستاده ام و تو آن طرف....اراده مي كنم به حركت. ماشيني بزرگ از راه مي رسد. مي ايستد. راه مي افتد....تو ديگر آن طرف جاده نيستي...اصلا انگار نبوده اي. مويرگهاي چشمم پاره مي شود.چشم هايم خوني مي شود. در همان حال كه مي خواهم صدايت كنم، صدايم مي گيرد.
وحشت اين كه ميان شكوفه هاي آلبالو گمت كنم... ترسي خفيف بر جانم مي ريخت.
دستهايم را موازي زمين باز مي كنم...مي چرخم. مي رقصم. با هزار ترانه ي تو....من ملك بودم و فردوس برين جايم بود‌

شايد بايد دوباره نگاهی به درس های استادم کنم.                     
خيلي وقت بود كسي درباره ام قضاوت نكرده بود... چند روزي كمرنگم، ماتتد آن چه كه تا به حال از عمر داشته ام لااقل در نظر خودم.
چه آرامم مي كند اين سلام...
                 السلام عليك  يا فاطمه الزهرا

/ 27 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلی

و چشمهايت...آخ که هميشه چشمهايت مرا دچار نقطه چينی عجيب می کند...انگار از زمان زاده شدنم گنگ بوده ام.پايدار باشی.

چسب زخمی

هميشه اين جا را دوست داشته ام...هميشه آقا!يا حق...

samira

۴ سال تموم شد و من هنوز پر از سوالات نپرسيده ام... ای کاش می فهميديم....

حميد

امشب تشريف می‌اوريد باغ طوطی برويم برای زيارت؟

حنانه -ظ

وبلاگتان را خواندم و لذت بردم .خوشحال مي شوم به وبلاگ من هم سري بزنيد.

samira

۴ شنبه .............................................................

ع.ش.ق

الهی که فدای تو بشم.

ليلی

و قصه ی چشمانت هنوز ادامه دارد....