جزيره...

   می خواهم امشب از یک هویت بنویسم. هویتی که از در و دیوار و پنجره و...تشکیل شده بود. نامش را جزیره گذاشته بودم. خلوت گاه خوبی بود برای آدمی مثل من که گه گاه بیشتر از حد، دلش از دنیا و حواشی اش می گیرد. جزیره حرمت داشت. آن قدر که اجازه داده بودند اسمشان زینت بخش آن باشد. برای ورود به آن قوانین عجیبی گذاشته بودم.که پشیمان نیستم از برقراری آنها....
یکی از دیوارهای جزیره کاملا پنجره بود از آن پنچره های قدی که شبها کلی ستاره را قاب می گرفت ومی شد دریا برای شنا کردن فکر و خیال من در آسمان...
جزیره شاهد بود...شاهد شبهای بیست و سوم ماه رمضان و بعدظهرهای عاشورا ...شاهد خط به خط نوشتن ماه عسل ...شاهد درس خواندن های تا صبح ایام امتحانات...شاهد منتظر زنگ تلفن بودن حتی دو ساعت قبل از موعد...شاهد دلشوره ها و استرس های خاص روزهای خاص تر...شاهد شب قبل از پرواز به مدینه ... شاهد گریه هایم ...شاهد حافظ خوانی ها و مثنوی خواندنم...
جزیره فقط یک چهاردیواری نبود، یک پناهگاه بود برای احساس امنیت از دست رفته ی اجتماعی ، یک نمازخانه برای نمازهای خاص بندگی ...
او را از من گرفتند به بهانه ی اصلاحات.به همین خاطرا من با هرچه اصلاحات و اصلاح طلبی مخالفم.
برای حفظ آن مقاومت کردم . اما رضایت ابوی و خانم گل بر خواست من مقدم است.
روی دیوارهای جزیره حدود پانزده تابلو و عکس داشتم .زیباترینش نقش هنرمندانه ی استاد فرشچیان بود و تصویر آقا مصطفی... و امضای آقا سید جلال...
در جزیره آیینه نگذاشته بودم...به عوض آن یکی از دیوارهای جزیره کاملا پوشیده از کتاب بود.

جزیره هم رفت کنار تمام چیزهایی که اسمشان را می گذارند خاطره...بماند که این خاطره ها چه بلایی سر آدم می آورند.

 

 

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد عزيزي

سلام جاجی. همه رو خوندم از اول. خوب بی سر و صدا ميای ميری. فاطميه... جدول برنامه ريزی رو وايت برد مثل من و جزيره منم يه جزيره داشتم حاجی به مراتب باحال تر از مال تو. خيلی هم گنده بود يه واحد کامل! گرفتند اقا گرفتند! اصلاحات هيچی واسه ما نذاشت. حاجی قول زياد دادی به ما! اين ديدنت رو خوش قولی کن دلمون تنگه. راوی هم که راه افتاد. يا علی

مهديه پاليزبان

خوبه فقط جزيرت رو ازت گرفتن....اگه اميد و آرزوت رو هم بگيرن چی؟

reza

سلام اگه بخواهی راستش رو بگم اولش همشو نخوندم فقط با عکس جزیرت حال کردم تازه کلی هم برای ادد لیستم تبلیغ بلاگمو کردم حدود ۲۰۰-۳۰۰نفر وقتی نوشته هات رو خوندم بیشتر حال کردم می دونی آخه اگه تو جزیره داشتی من هم حجره داشتم که دیگه ندارم بیا ببینش اگه دوست داری

یاس

هميشه جزيره تنها بوده و هست .. يه خاک که توی آب اسيره ...

هری هالر

شما هم که مثل آقا زاده ها جزیره به نام میزنی برادر!

مهدي

امير جان آینه ای بهتر از اون وایت بورد کج توی عکس می خواستی که از همه چيز گفتي و نوشتي جز اون تابلوي وايت بورد و نگفتي چه چيزها كه نگاشته نشد رويش از باطن وجود و از خاطرات و در آخر هم از تابلوي . . . " آفتاب باش تا اگر نخواهي بجايي بتابي ، نتواني . "

حامد

سلام... جواب sms ها رو که نمي دی... بی خبر هم که می ذاری می ری... تا وقتی خودت اصلاحات نشی حقته که جزيرتو اصلاحات کنن!! اما کاش از زاويه مقابل عکس می گرفتی... عکس آقا مصطفی و نقش اسم مقدس معشوق که آدم هنگام ورود به جزیره احساس می کرد داره از زیر دستش رد می شه مياد داخل و نیز آن پنجره ای که سه نفری به سمتش سجده می کردیم و... می رفتیم تا آسمون سوم... جزیره یک مزیت دیگه هم داشت و آن این بود که هر وقت میومدم مهمونی مولا احساس می کردم یه جایی دارم اطراق کنم..! اما... السلام عليک يا سلطان... يا ابالحسن... يا علی بن موسی... ايها الرضا المرتضي... دلم تنگ نوای توست ارباب...

bi nam

جزيره ت قشنگه. حيف که ازت گرفتنش. اما نه حقته... حقته امير خان. کاش بفهمی را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

bi nam

چند وقته متنی که به درد خونده شدن تو وبلاگ تو بخوره ننوشتم. زمان بودنم برای نوشتن داره به صفر ميل می کنه. شعر زير از نروداست. می نويسم محض اينکه فکر نکنی مردم. *... بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پيچاپيچ خيابانهای جزيره بر اين پسر بچه کمرو که دوستت دارد اما آنگاه که چشمهايم را می گشايم و می بندم آنگاه که پاهايم می آيند و می روند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگير اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنيا نبندم.*