يادداشت استاد...

 

 يادداشت استادم آقای قاضی زاده که در مورد مرحوم فرجيان -سردبير هفته نامه گل آقا- عجيب به دلم نشست اين کلمه ها بند آخر نوشته ی ايشان است....

 

« ...فرجيان دغدغه كار داشت. اينكه هفته‌نامه بايد سر موقع روي دكه باشد، اينكه صفحه‌ها، ستونها و بخشها چگونه آماده ‌شوند و اينكه هفته‌‌نامه چگونه بايد دخل و خرج كند. كار راه‌انداز، نظم‌ده و آينده‌نگر بود. مي‌دانست يك هفته‌نامه تمام رنگي در 16 صفحه، به قطع نيم روزنامه، با كاغذ سفيد و تيراژ 100 هزار نسخه چقدر كاغذ مي‌خواهد، هزينه چاپ آن چقدر مي‌شود و چقدر كار مي‌برد. مي‌فهميد كه به سبب مناسبت هفته و تحولهاي روز، اين هفته اگر طرح روي جلد در مورد فلان موضوع باشد، هفته‌نامه چقدر خواهد فروخت. فرجيان بيشتر روزنامه‌درآر بود تا روزنامه‌نگار و نويسنده؛ برعكس صابري.

بعدها اتفاقي افتاد كه دانستم روانشاد فرجيان سرنوشتي شبيه به همه اهالي مطبوعات در اين سرزمين دارد. يك روز ابوالفضل زرويي نصرآباد درآمد كه: يكي از دوستان، يك مجموعه از چند نشريه دوران مشروطه داره. شما چون به اين چيزها علاقه داريد... استقبال كردم. قرار شد ببينم. آورد. گفت كه مال آقاي فرجيان است. مجموعه‌اي بود از شماره‌هاي غير  كامل از صوراسرافيل و حبل المتين و نداي وطن و مساوات. به‌خصوص شماره‌هايي از مساوات را داشت كه محمدرضا مساوات موقع فرار از تهران بعد از حمله به مجلس در تبريز منتشر كرده بود.

به علاوه كسي به نام احمد بندرچي، در حاشيه برخي از صفحه‌ها خاطره‌ها و حاشيه‌هايي يادداشت كرده بود.

پس از آن هيچ‌گاه نشد كه با فرجيان درباره آن معامله و اين مجموعه صحبت كنم. دغدغه من اين بود: فرجيان چرا اين مجموعه را فروخت؟ ترديد ندارم كه بهتر و بيشتر از من ارزش آن را مي‌دانست. به زرويي گفته بود: مي‌خواهم يه خورده خونه رو خلوت كنم!

حالا و در اين روزها مي‌فهمم فرجيان شايد مشكل جدي‌تري داشته است. مگر خود من دو هفته پيش به همكار جوان خود نگفته بودم كه اگر كسي طالب باشد، كتابهايم را مي‌فروشم... و وقتي حيرت او را ديدم، گفتم: جا ندارم...

بنياد روزنامه‌نگاري در سرزمين ما از اول قناس شكل گرفت. طفلك بچه‌هايي كه از امروز صبح اين حرفه را انتخاب كرده‌اند.»

 

عمر استاد دراز باد و سرشان سلامت

 

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلبرگ

وقتی بهم گفتن روزنامه نگاری روز و شب نداره خنديدم و گفتم من فقط صبح ها ميرمُ‌ اما حالا ميبينم شب ها اگر بدون روزنامه و فکر نوشتن گزارش هام باشم نمی تونم به صبح نزديک شم ... حالاهم که استاد گفتن ساختما قناس ... خدا به خير کنه عاقبتمونو ...

samira

سلام ما را هم به استاد برسانيد و بگوييد با همه بد اخلاقی هايشان هر چه از روزنامه نگاری می دانيم از زحمات ايشان و هر چه نمی دانيم از کم کاری خودمان است...

کلاشینکف

سلام امیرجان! خوبی انشاءالله ؟! فرجيان استاد خوبی بود اما دلها بسوزه برای...بوقی! که از اين سن و سال طفوليت داره کار هزار تا استاد روزنامه نگاری رو می کنه و هيشکی قدرشو نمی دونه! دعا کن حاجی! يا علی

مرتضی

امير عزيزم! سلام! منم مرتضي! يادت مياد عزيز؟ آخرين بار كي هم رو ديديم؟ سر اون سفره افطار؟ طبقه پنجم اون ساختمان كذا بود نه؟ دلم برات تنگ شد. دكمه موس چسبيد به دستم. (شدم مثل حاج كاظم ) كليك كردم روي اون گلستان تا يك شاخه گل بهت هديه بدم. خلاصه خيلي مشتاق ديدار. دعام كن.

همایون عطایی

سلام..... ازآثارتان لذت می برم....آفرین بر این احساسات وزبان زلال شما....با خنده بهاری انتظارتان را می کشم

تسنيم

سلام.پايان نامه در چه حاله؟

samira

الهی که زودتر اين پايان نامه تموم بشه تا من اينقدر هر روز نيام اينجا و دماغ سوخته برگردم!!!!

هري هالر

بعضی حرفهای مهم را چه خوب و ساده ميشود گفت؛ بدون دادزدن ولی گوشهای شنوا را نعره ایست!

عباسحسيننژاد

آقا اون امانتی‌ها چی شد؟ اون شب تونستی بپوشی‌شون؟ اندازه‌ات شد؟ طرف چی؟ پسنديده‌بود؟

شکیبا

شما هم بد تر از من سالی يه بار آپ می کنيد!