منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز...

 

 ....هرچه می گذرد از تو دورتر می شوم. حالا هی بشین و قصه ی لیلی و مجنون را حفظ کن... اصلا برو ضبط را روشن کن ...نوار تندی بذار، گیلاس دوتایی به گوشت آویزان کن و برقص! آن قدر برقص که تمام بدنت خیس عرق شود و تمام موههای مشکی بلندت  به هم بچسبد...من که شانه نمی کنم. تند برقص و آرامشت را بگذار در کوزه و آبش را بریز پای باغچه شاید درختی سبز شد.یک درخت چنار بزرگ. از آنهایی که به درد شکنجه ی ابرها می خورد.

تو مثل نوشابه ی گازدار بدون قندی! که هم مفید است و هم ضرر دارد...تو دیوانه ای! از آن دیوانه هایی که اگر آرایشت کنند زشت می شوی! تو همین طوری خوشگلی با همین دیوانه بازی هایت... با همین داخل حوض پریدن هایت...
 دوباره که پنجره را باز گذاشتی... دفعه ی پیش بیرون پریدی بس نبود؟ حالا هی خون را از جگر ما بیرون می کنی....راستی گفته بودم دندان روی جگر بگذار! حالا بردار. بیا بنشین همین جا درست رو به روی من . من هم با جسارت تمام به جای نگاه به تو، به عکست روی دیوار نگاه می کنم....
همیشه از مشکی پوشیدنت خوشم می آمد با اینکه هیچ وقت در لباس مشکی ندیدمت. باز هم که بچه شدی...گیلاس ها را از روی گوشت بردار. خواب دیدم آن قدر قدت بلند شده که سرت خورد به آسمان. هواپیمايی را فوت کردی...مسافرانش زمین خوردند و مردند. بعد هم مرا بالا بردی و انداختی زمین. جمجمه ام شکست. از دماغم خون امد. تو هول کردی.... با طلوع آفتاب من خوب شدم. رفتم آسایشگاه. بعد همه اش منتظر آدمی، انسانی، زنی با چشم های سبز بودم که به دیدارم بیاید. تو  در آسمان حمام ابر و آفتاب می گرفتی. اصلا هم یادت نبود که با ماشین به من زدی.من داشتم کتاب می خواندم. کتاب بهانه بود.عکس تو بین برگه هایش بود. بعد اذان شد. عکس تو را پاره نکردم.کتاب را بستم. قایمش کردم.
تو را لو داده بودند. همانهایی که مثل خودت بودند. اما هیچ وقت نگرفتنت. فقط می آمدند سراغ من. من هم چشم هایم را می بستم و به آنها می خندیدم.آن هم چه جوری؟ ناجور، بد. تو الان روی زمین هستی . در خانه ای بزرگ خوابیده ای. من هم در خانه ای کوچک. فاصله ی تو تا اینجا خیلی زیاد است... مثل فاصله ی قبرها با هم... وقتی رفتی تمام درها و پنجره ها را باز بگذار....

/ 29 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

بابا من که گفته بودم دنبال يه چشم سبزش می گردم برات.

پلخمون

خدایا ... اميرم از دست رفت... من اميرم رو از تو ميخوام ... خدايا

خاتون

گنگ و مبهم ... تلخ و گزنده ... چه شده ...

عباسحسيننژاد

گفته‌بودم کبريت نزن! بنزين را پاشانده‌بودم پيش‌ پای آمدن‌ات! پنجره‌ها را بسته و ميخ‌شان کرده‌بودم چه گری گرفته این موها! *** تمام تلاش‌ات را کرده‌بودی که من چشم‌های‌ام را ببندم و یکهو برف بگیرد به روزگار ما! می‌دانم‌ات! جاده که یک‌هو جلوی پای‌ برهنه‌ات ظاهر بشود می‌شود همین همراهی زخم هزارساله‌ای که چیزی درمان‌اش نمی‌کرد و نمی‌کند و نمی‌کنی؟! گفته‌بودم فواره‌ی وسط حوض را بردارند تا اگر دوباره به سرت زد پریدن وقتی می‌رقصانی موهایت را خیس پای‌ات این‌قدر زخمی برنگردد به اتاق! *** نیستی هزار سال است است چشم‌ام مانده به این در به آن پنجره شب‌های‌ام بدجور درد می‌کند! درد؟ تو هم بخند!

احمد

اون يارو هديه اس که اگه بفهمه تو هم بهش گفتی يارو ؛ پوشاک زیرینت را پرچم خواهد نمود. من آپم با يه مطلب که خوراک خودته واسه شروور گفتن!

فاطمه

چقدر هيچی نمی دانم... ولی همون که اقامون گفت.

محمد

سلام عالی بود اگرچه چيزی نفهميدم!

حامد

تا حالا فكر مي كردم فقط احمدي نژاد وبلاگش رو به روز نمي كنه اما حالا فهميدم نه! اي دل غافل! هر كي رئيس ميشه ديگه نمي تونه وبلاگ آپديت كنه!! بالاخره رياسته و هزار جور درد سر و اهميت!

هری هالر

متن عجيب قشنگت را خواندم. حالا اين بار رمز گشايی کن ببينيم قضيه چيست؟گرچه باهمين کدها و رمز آلودگيها هم قشنگ و خواندنيست. راستی برادر در مراسم نشد از نزديک ديده بوسی کنيم. مبارکت باشد.