شاید این آخرین نوشته از جزیره باشد....

 

نام ترا باران گذاشتند ...

تا مرا بیچاره کنند...

با آن چشمهایت ...

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تسنيم

الا روز و شب فانی چشم تو/ دلم شد چراغانی چشم تو/به مهمان شراب عطش ميدهد/ شگفت است مهمانی چشم تو/ بنا را براصل خماری نهاد/ ز روز ازل بانی چشم تو/پر از مثنوی های رندانه است.شب شعر عرفانی چشم تودلم نيمه شبها قدم ميزند/ در آفاق بارانی چشم تو...از اين پس مريد نگاه توام/ به آيات قرآنی چشم تو. سيد حسن حسينی.

فاطمه

چشمانت...و ديگر هيچ...زيبائی را می پرستم...

لیلی

خوب چرا بيچاره؟ اشتباه می کنی. شايد بيچاره کسی باشد که چشم ها را نديده

عبيد شاكي

خدمت خواهر ليلی عارضم که اشتباه نمی کنند چراکه من هم ديده ام و بيچاره شده ام که ( به قول عباس) و می شناسم که نديده اند و بيچاره نشده اند که ( ايضا قول عباس)

لیلی

ای بابا! پس من خيلی از بيچارگی شما عقبم. آخه اين جوری که خيلی فجيعه!

saye

بوسه هايم برای ناز چشمانت

saye

راستی اسم يکی تو واحد خواهران نيست..نکنه تغيير جنسيت دادی ما رو؟:)

saye

اينم بگم ما خنثی نيستيم و هم چنين دو زيست!!:)

mahdiyeh

************************