دست خالی نری بیرون...!

صبح چهارشنبه بود. ساعت 7 صبح. دانشکده. هیچ کس نبود. گوشه ی نمازخانه نشستم. درست روبه روی محراب. خدا آن حال را نصیب هیچ کس نکند. دلشوره ای که تمام درونت را چنگ بزند و نتوانی جایی بگویی چه درد و مرگت هست. می گویند انسان خداست، یعنی خدا هم این گونه می شود...؟ پرچمی را دو سال پیش به دیوار نمازخانه زده بودند که مانده بود:« یا حسین» . یاد دیوارنوشته ای افتادم که از شیشه ی اتوبوس - وقتی که زمین و زمان را نگاه می کردم که فقط چشمهایم به تو نیفتد- دیدم.:«اگر خسته جانی بگو یاحسین...» شروع کردم زیارت عاشورا خواندن.

 السلام علیک یا اباعبد الله. اشکم اختیاری نبود.دلم می سوخت که چه به روز خودم آورده ام ...

دیشب بچه ها با شدت و محکم سینه می زدند... بوی عرق فضای کوچک و گرم هیات را پر کرده بود... حاجی می گفت: من لیاقت نداشتم توی جبهه ها شهید بشم ولی دور تو عزادارمی گردم. یاد پدری افتادم که پسر شش هفت ساله اش را شب بعد از آتش سوزی مسجد ارگ با سر و صورت سوخته و باند پیچی شده به مسجد آورده بود. از او پرسیدند: پسرت را برای چه آوردی؟ گفت: «این قربونی امام حسینه.یه شب که هیچی. ده شب دیگه ام آتیش بگیره بازم می یارمش...» آقا مصطفی اشکهایش را پاک می کرد و می گفت:« دست خالی نری بیرون! اگه می خواهی توبه کنی همین امشب ، شاید به فردا نرسی ها!»

وضو گرفتم. نیت کردم. هرچه مانده بود را پاک کردم. برای رضای خدا... گفتم می گذرم تا تو بهترش را نصیبم کنی. تمامش را پاک کردم. هرچه بود. من امام رضا را دارم. غم ندارم.

حامد راست می گویی. امسال محرم عجیب و غریب است. اصلا آخرالزمان است.

پناهیان می گفت:« اگه این محرم هم بگذرد و آدم نشیم چی کار کنیم؟» سال پیش چهار روز در جشنواره آب، آقای افتخاری می گفت:« تا کی می خوایی مثل آدم کوچولوها زندگی کنی؟ تا کی می خوایی هرجا می ری این قفس هم با خودت ببری؟ تا کی می خوایی دل خوش کنی به صندوق صدقات؟ بزرگ شو...زودتر..قد بکش یاالله ... زود باش...»

راستی شما آنجا آب دارید؟

 

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sosan

امممممممم.... گفتيد آخر الزمان؟؟؟ ... زمان مگر انتها دارد؟؟؟ زمان مگر منتهی می شود؟؟؟ ... التماس دعا؟؟؟ .. يا شايد التماسی برای التماس کردنی در اين گوشه نمور نا گرفته از تکرار قنوتهای رشک انگيزمان! ... خدا نه ماروتی دارد نه هاروتی که زهره بکارد به آسمان! بيچاره خدا دستش خاليست اين روزها ... بيچاره خدا حالش بد می شود از من!

آرش

دوره آخر زمان ؟ شايد ... می گفت که هست . اما هنوز اصل بود . چشمانش هنوز می ديد . دستانش هنوز گرم بود ... گرمای خدا داشت ... هنوز بوی آزادی می داد ... و من را آزاد کرد

reza

سلام يه سری به وبلاگ من بزن

ashenaa

تا کی می خوایی مثل آدم کوچولوها زندگی کنی؟ تا کی می خوایی هرجا می ری این قفس هم با خودت ببری؟ تا کی می خوایی دل خوش کنی به صندوق صدقات؟ بزرگ شو...زودتر..قد بکش یاالله ... زود باش...»خوش به حالتان آب مخواهيد چه کار وقتی تشنه نمي مانيد.

samira

خوش به حالت...من هم روی محرم امسال خيلی حساب کردم..التماس دعا..

fatima

اين ابرها عقيم اند باران نخواهد آمد.....دريا! مپيچ بر خود طوفان نخواهد آمد...بيهوده با چراغت ای شيخ گرد شهری...زود است زود امروز انسان نخواهد آمد

ع.ش.ق

امسال می گفتند : نزديک تر شده ، طوفان کربلا... واز راه می رسد ، آوای نينوا...بغضی نشسته است در پشت گريه ها، آهی نهفته است در کنج سينه ها. با چشم خود ببين لب های تشنه را؛ آقا جسارت است، جان عمو بيا...

saye

اگه بارون بباره ولی ما زير چتر باشيم چه؟....

sosan

هنوز مانده ايد آن گوشه دور به قنوت؟؟؟ ... برخيزيد ... برخيزيد ... قنوتی که برت نخيزاند بهتر که هرگز گرفته نشود!

سعید کیائی

سلام. يک محرم ديگر... ؟‌ باید مراقب باشيم برای اتلاف وقت نگيرنمون برار